تبليغاتX
... آدم ...

... آدم ...

داستان و...





به نقل از خبرگزاری ایلنا

 
جايزه واو؛ نامزدهاي مرحله اول داوري خود را انتخاب كرد


آتش به اختیار،الماس سرخ، باید بروم، پنجره زودتر می‌میرد، خنده شغال، قانون قببله‌ی پدری، قصه‌ی یک غول بیابانی که...، مهبوط و ناله‌های عشق در مرحله اول داوري شدند كه 5 داستان اول به‌عنوان بهترين‌ها انتخاب شدند.

ايلنا: اولین مرحله داوری هشتمین دوره ی جایزه ادبی " واو" به پایان رسید.

فائزه شاکری(دبیر جایزه ادبی "واو") ضمن اعلام این خبر افزود: داوران مرحله اول این جایزه پس از بررسی و داوری 51 رمان و داستان بلند، 9 اثر را به عنوان آثار متفاوت سال 1389 به شرح ذیل انتخاب کردند: آتش به اختیار(محمدرضا بایرامی-کتاب نیستان)،الماس سرخ(نسرین قشقایی- ورجاوند)، باید بروم(محمد هاشم اکبریانی- چشمه)، پنجره زودتر می میرد(پوریا عالمی- علم)، خنده شغال(وحید پاک طینت- چشمه)،قانون قببله‌ی پدری(محمد هنرمند- نگیما)، قصه‌ی یک غول بیابانی که...(علی آموخته نژاد- نگیما)، مهبوط(مرتضی فخری- افراز)و ناله‌های عشق(نصرالله قادری- کتاب نیستان).

شاکری ادامه داد که داوران در مرحله اول داوری از میان این 9 اثر 5 اثر را به عنوان نامزدهای عنوان بهترین رمان متفاوت سال اعلام کردند که به ترتیب الفبایی عبارتند از: آتش به اختیار(محمدرضا بایرامی-کتاب نیستان)،باید بروم(محمد هاشم اکبریانی- چشمه)، پنجره زودتر می‌میرد(پوریا عالمی- علم)، خنده‌ی شغال(وحید پاک طینت- چشمه)،قانون قببله‌ی پدری(محمد هنرمند- نگیما) و مهبوط (مرتضی فخری- افراز).

دبیر این جایزه همچنین متذکر شد: کتاب "علائم حیاتی یک زن" نوشته‌ی فرزانه کرم پور، لادن نیکنام و مهناز رونقی که توسط نشر ققنوس به چاپ رسیده و نیز کتاب "ماجرای کفتر کش" نوشته سید امین حسینیون و سید مصطفی حسینیون چاپ شده توسط نشر ثالث ؛ به دلیل بیش از یک نویسنده داشتن از دیگر آثار متمایز سال 1389 بوده اند.
شاکری نشر افزار را با چاپ 10 اثر، پرکارترین ناشر سال 1389 در حوزه ‌ی رمان معرفی کرد و سپس از نشر چشمه و کتاب نیستان با چاپ 9 کتاب نام برد. وی همچنین از مرتضی فخری به عنوان پرکارترین نویسنده سال گذشته، با چاپ دو جلد کتاب با تعداد صفحات 738 نام برد.

داوران مرحله اول این جایزه از میان مخاطبان جدی ادبیات داستانی انتخاب شده و به ترتیب الفبایی‌ مریم احدزاده، رویا جاوید، احمد حیدری، اکبر روزبهانی، آتنا سلیمانی، فرزانه مصیبی و فرزانه ناقل بوده اند که فائزه شاکری و حسین فدوی را یاری کرده اند.


+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 12:55  توسط فرزانه مصیبی  | 

 

 



جنبه های همه جانبۀ یک خیانت

 

سوسن فکر می کرد دنیا آخر شده. البته شاید هم شده بود. در قد و اندازۀ فکر و تأمل او همین طور هم بود و چیزی جز این ممکن نبود.

سوسن هاکرد روی شیشه، بعد رویش نوشت، مراد. مراد ظرف چند ثانیه محو شد. دوباره هاکرد و نوشت، طمورث. طهمورث هم خیلی سریع ناپدید شد. دفعۀ سوم که هاکرد روی آن نوشت، شایان. شایان دیرتر محو شد. سوسن به وضوح دید که از نون شایان قطره ای اشک چکید و شُرّه کرد.

آه بلندی سرداد و از گوشۀ راست چشم چپش قطره ای اشک چکید. خیره شد به آنتن روی پشت بام خانۀ روبه رو.

(آه خدایا، چه دنیائیست. مراد و طهمورث را که نمی خواهم، پاشنۀ در خانه مان را از جا کنده اند، پدر و مادرم هم راضی اند که مرا به یکی از آنها شوهر بدهند. آن وقت از تیره روزی عشق، شایان عزیزم چه؟ وای خدایا شایان برای من اشک می ریزد. باورم نمیشود. وای بر من. وای به حالم؛ که من یک ظالم بالفطره هستم. دارم به شایان خیانت می کنم. آه... نوشتن اسم رغیب های شایان روی شیشۀ پنجره خیانت بزرگ و مسلمی است که اشک او را درآورد. شایان جان اگر تو مرا بزنی حق داری. حتی اگر ... وای خدای من، چگونه از این گناه بزرگ نجات پیدا کنم.)

در این لحظه مادر سوسن وارد اتاق می شود و او را صدا می زند. سوسن برمی گردد رو به مادر. صورتش غرق اشک است. بند دل مادر پاره می شود؛ گویی توی دلش رخت های شسته را از نو می شویند. دو دستی می کوبد توی سرش.

"وای خاک بر سرم شد. چی شده سوسن جان؟"

سوسن می پرد توی آغوش مادر و دست می اندازد دور گردنش. آرام می گوید:

"مامان کمکم کن. من نمی خواهم با مراد یا طهماسب ازدواج کنم."

مادر مثل اینکه بخواهد کنه ای را از خود دور کند؛ دستهای سوسن را از دور گردن باز می کند. او را هل می دهد عقب و می گوید:

"خب نخواه مادر. حالا اونهام پاشنۀ در خونۀ ما رو درنیاوردن. پاشو... پاشو بیا ظرفها رو بشور. گفتم چی شده حالا. واسه خواستگارِ نیومده غمبرک زده ناز می کنه. والا ما که دم بخت بودیم خواستگار پنجاه بار میومد و می رفت، التماس و درخواست، هیچکس نمی فهمید. وااای به حال دختر. دختر که اصلاً حق نداشت اسم طرف رو، حتی تو ذهنش بیاره. چه برسه که براق شه تو صورت مادرش بگه اینو میخوام... اونو نمی خوام... حسن شاه محمود رو می خوام."

این قسمت آخر را آهنگین خواند و از اتاق بیرون رفت و ادامه داد:

"حالا امروزه روز تا پسره از دو فرسخیِ دختره رد می شه، دختره می گه خواستگار بود!!!!"

سوسن خواست برود دمر بیفتد روی تختخوابش و اوهو... اوهو... اوهو... گریه کند. اما قبل از اینکه با صورت بخورد روی فرش خرسک جهیزیۀ مادرش که به کلی نخ نما شده بود و به قول بابا به درد صادرات می خورد، یادش آمد که تختخواب ندارد. پس متکایی از روی رختخوابها برداشت و خوابید. خیره شد به سقف و از اینکه قطره های اشک از روی گوشش رد می شد و موهای شقیقه اش را خیس می کرد پی برد که به حتم عاشق کسی است که برای او اشک میریزد؛ و او کسی نبود جز سامان.

چرخید. کشوی پایین کمد را بیرون کشید. پوستر لوله شده ای را از ته کشو بیرون آورد. سعی کرد قسمت های مچالۀ پوستر را صاف کند. چسب شیشه ای را از همان کشو پیدا کرد و قسمت پاره شدۀ بالای پوستر را چسباند.

پوستر را باز کرد روبه رویش و خیره شد به آن و با خود فکر کرد:

(آه شایان. من تو را و تو مرا دوست دارم و دوست داری. آه چه باشکوه. نگاه کن چی به سرت آمده از عشق من. اشکالی ندارد. خیلی سخت نگیر. زخمی که از یار باشد، یادآور درد عشق است؛ و برای تو این زخم بلند، از بالای پیشانی تا پایین چانه ات، یادآور عشق اساطیری من.)

بعد اخم کرد و آرام با خود گفت:

"آخه قربونت برم بابا جان... چی می شد اگه پایین پوستر رو می گرفتی جر می دادی، وقتی می خواستی از دیوار بکنیش. اونطوری لااقل پیرهنش جر می خورد نه صورتش. ولی اصلاً خودت رو ناراحت نکن عشق من، اگه تیکه تیکه هم بشی به پات می شینم."

دوباره صورتش از اشک خیس شد. مادر مجدد آمد توی اتاق. اما این بار فریاد زد:

"سوسن بس کن. دست بردار از سر این پوستر. بابا چرا نمی فهمی، این شایان خانِ هنرپیشه 12 سال پیش مرد. تموم شد. تازه اون موقع 70 ساله ش بود. بابا هم دوره های ننه بزرگت عاشقش بودن."

یک هو چنگ انداخت و پوستر را از روی زمین، جلوی سوسن، قاپید و جر واجرش کرد. سوسن تکه های شایان را که در هوا معلق بود و فرمی خورد و آرام روی زمین می ریخت نگاه کرد و اشک ریخت. با خود گفت:

"عشق سن و سال حالیش نیست مامان. اینها تاوان خیانتی است که به شایان کردم. می دانم."

 

 

 

فرزانه مصیبی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 17:56  توسط فرزانه مصیبی  | 

 

 

 

ثبت وزاتخانه در اسرع وقت

فرزانه مصیبی

 

طی پیشنهاد ادغام سازمان ملی جوانان و سازمان تربیت بدنی(ورزش) فراخوان ایجاد وزارتخانه های جدید منتشر شد.

 

چنانچه توانایی تفکر و اندیشیدن دارید، در فراخوان ما شرکت کنید. از تمامی فکرهای بکر و علی الخصوص غیر بکر دعوت به عمل می آید، چنانچه وزارتخانۀ جدیدی در راستای ایجاد شغل های ارشد و غیر ارشد در نظر دارند؛ ما را یاری نمایند.

چند مورد از وزارتخانه های پیشنهادی را که در فراخوان پیشین پذیرفته شده یرای نمونه در ذیل می آوریم.

1-پیشنهاد ایجاد وزارتخانۀ قند و چای

وزارتخانه تصویب شده » وزارت قهوه خانۀ قمبر

*

2- پیشنهاد ایجاد وزارتخانۀ گیاهان و نباتات

وزارتخانه تصویب شده » وزارت بساط و چای نبات

*

3- پیشنهاد ایجاد وزارتخانۀ مبارزه با مواد و ترک اعتیاد

وزارتخانه تصویب شده » وزارت چی میگی؟ مگه میشه؟

*

4- پیشنهاد ایجاد وزارتخانۀ یارانه و سهام عدالت

وزارتخانه تصویب شده » وزارت پات رو اندازه گلیمت دراز کن

*

5- پیشنهاد ایجاد وزارتخانۀ نان و آرد

وزارتخانه تصویب شده » وزارت کم بخور همیشه بخور

*

6- پیشنهاد ایجاد وزارتخانۀ جوانان و نوجوانان

وزارتخانه تصویب شده » وزارت پیرمرد و پیرزنهای مستقبل

*

7- پیشنهاد ایجاد وزارتخانۀ آب و برق و گاز

وزارتخانه تصویب شده » وزارت این همه پول رو می خوای چیکار

*

8- پیشنهاد ایجاد وزارتخانۀ پول و ارز

وزارتخانه تصویب شده » وزارت مگه ما جن ایم!

*

و غیره ... .

 

لطفاً پیشنهادهای خود را در اسرع وقت با ذکر نام، نام خانوادگی، نام پدر و ده جد پدری پیشین، پدربزرگ مادری، نام، آدرس و سایز کفش همه فامیل؛ به همراه 4 قطعه عکس از زانو، ستون فقرات، نیمرخ بینی و تعداد دندان های سالم به آدرس ذیل ارسال نمایید.

زنده گاه- نرسیده به سه راه زندان- نبش کوچۀ با خودم بودم- بن بست عرب نی انداخت- پلاک13

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 19:50  توسط فرزانه مصیبی  | 

 

 

دریاچه ای در بشقاب

 

از ظرف میوه اناری برداشتم. رنگش با همه انارها فرق می کرد. با چاقو که نصفش کردم، دانه هایش آبی روشن بود. انگار تکه ای از آسمان شُره می کرد روی انگشت هایم، شاید هم قطره هایی از دریا.

قطره قطره های آبی رنگ چکید تو بشقاب. قطره ها آرام آرام به هم چسبیدند. دریاچه ای ساختند بی جزیره، بی موج، بی ساحل. تکه ای از پرده های قهوه ای بین دانه های آبی انار افتاد روی دریاچه. شبیه بلمی آواره. موجوداتی ریز روی بلم قهوه ای رنگ، وسط دریاچه جنب و جوش می کردند. انار را کنار گذاشتم. سرم را به بشقاب نزدیک کردم. مردان و زنانی بودند ریز و ناآرام. ترسیده بودند. هیجان زده و نگران از این سر بلم قهوه ای می دویدند آن سر، و انگار فریاد می کشیدند. صدایشان را نمی شنیدم، و خوب نمی توانستم آنها را ببینم. اما وقتی ذره بین آوردم، و خوب دقیق شدم، دهان های باز و دندان های ریزشان را دیدم؛ که خطی باریک و سیاه رنگ، گویی زبانشان، در دهان های کوچک شان تکان تکان می خورد. دست های کوچولویشان را بالا آوردند، انگار رو به من، و کمک می خواستند. کم کم آن قدر نزدیک شدم به آنها، که نفسم چون ماه بر دریاچه، موج می انداخت و آنها را زیر و بالا می کرد.

مردی، بله مردی بود که افتاد داخل دریاچه. شنا می کرد. از میان آب جست می زد. اما به بلم نمی رسید.

همه جمع شدند یک طرف بلم، تا او را از آب بگیرند. طرف دیگر سبک شد و نزدیک بود تا بخورد، و همه به دریاچه بریزند. آرام انگشت سبابه ام را گذاشتم طرف دیگر بلم؛ تا تعادل حفظ شود. خوشحال و راضی از اینکه نجاتشان دادم، لبخندی زدم.

مردی که در آب دست و پا می زد، دست یکی از مردانی را که روی بلم به سوی او دست دراز کرده بودند گرفت. آرام سرم را نزدیک تر کردم. از پشت ذره بین دست هر دوی آنها را دیدم که به هم رسید. اما، اما نفس من بود که موجی بزرگ ساخت و هر دو مرد در آبهای خروشان دریاچه غوطه ور شدند. بقیه شیون کنان، برگشتند وسط بلم. سریع انگشتم را کشیدم عقب.

باید نجاتشان می دادم، والا عذاب وجدان تا ابد امانم نمی داد. ناخن انگشت کوچکم را بردم سمتشان، یواشی روی آبهایی که حالا آرام گرفته بودند، نگه داشتم. شاید به گمان جزیره ای سوار ناخنم می شدند. یکی شان آمد سمت ناخنم. دست می انداخت رو ناخنم، و سُر می خورد. فکر کردم او را بین انگشتم بگیرم و نجات دهم. حالا مرد دیگر هم خود را به ناخنم رسانده بود. انگشتم را از آب بیرون کشیدم. با شست و سبابه آنها را از دو طرف گرفتم.

به چابکی ام بالیدم. چون با یک بار تلاش هر دو را از آب گرفته بودم.

سعی می کردم انگشت هام را به هم فشار ندهم. ذره بین را نزدیک کردم. انگشت هام را باز کردم. مردها کنار هم، نوک انگشت سبابه ام، با دست هایی باز، و سری یک بر افتاده خوابیده بودند. موهای خیسشان صورت هایشان را پوشانده بود. تکان نمی خوردند. امیدوار بودم زنده باشند. از کنار انگشتم چشمم افتاد به دریاچۀ داخل بشقاب.

موجی که از انگشت های من درست شده بود، بلم را واژگون کرده بود. مردها و زنها، در دریاچه دست و پا می زدند. آنها حتماً از من کمک می خواستند.

انگشت گذاشتم رو بلم قهوه ای، و با دست دیگر بشقاب را به لبهام چسباندم. دریاچه را سر کشیدم. صدای قریچ، قوروچ استخوان هایشان زیر دندانم، طعم گَنده ماهی را از یادم برد. مردها روی انگشتم نشسته بودند. اطراف را نگاه می کردند. سعی کردم دستم تکان نخورد. مردها ایستادند. همدیگر را بغل کردند. انگار می ترسیدند سُر بخورند. 

فرزانه مصیبی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 17:45  توسط فرزانه مصیبی  | 

 

اسامی راهیافتگان به بخش نهایی جشنواره طنز مکتوب حوزه هنری: 


شعر:
عباس احمدی، امید مهدی نژاد، مهدی فرج الهی، مجیدرحمانی‌صانع، سعید سلیمانپور، مهدی کرمی، فاضل ترکمن، راشد انصاری، مجتبی احمدی، محمدنظری‌ندوشن، محمودسلطانی (آذین)، ناهید نوری
 نثر:
محمدرضا محمدی، هادی دینوری، مهدی زارع، سمانه فیاضی، عمادالدین قرشی، اکبر نیتی، سعید فتاحی، فرزانه مصیبی، مهدی محمودی، اعظم سبحانیان، محسن حدادی
 داستان کوتاه:
عمادالدین قرشی، محمدتقی ‌حسن‌زاده توکلی، احمد نوری دلوئی، نرگس خرقانی، محمدرضا محمدی، فرحناز علیزاده، فرزانه مصیبی، امید مهدی نژاد
فیلمنامه:
سعید یارندی، ارژنگ حاتمی، رضا احسانپور، عباس صادقی، امیرحسین‌تاج‌بخش، محمدعلی هاشم‌پور، مهدی فرج‌الهی، سعید ثقه ای، ابوالفضل رودگر، کبرا بابایی، عزیزالله محمدپور
شعر محلی:
قاسم رفیعا، عنایت الله احمدی، عباسعلی ذوالفقاری، تیمور بابایی، لیلا شکوه‌فر
نثر محلی:
رضا احسانپور، سعید ترشیزی، حمید علیزاده، ثریا باجلان، ارژنگ حاتمی
مقاله:
عمادالدین قرشی، فاطمه تسلیم جهرمی، ابوالفضل حری، مجتبی احمدی، محمدتقی حسن‌زاده توکلی
مراسم پایانی پنجمین جشنواره سراسری طنز مکتوب 29 و 30 آبان در پنج رشته شعر، نثر، داستان کوتاه، فیلمنامه کوتاه و مقاله برگزار می‌شود که بخش مقاله نیز از سال گذشته به این جشنواره افزوده شده است.
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 17:44  توسط فرزانه مصیبی  | 

 

 

«به نقل از سایت دفتر طنز حوزه هنری» 

 

 

پس از پایان گرفتن بازبینی اولیه توسط گروه کارشناسی، اسامی راه‌یافتگان به مرحله داوری نهایی جشنواره طنز مکتوب مشخص شد. به گزارش دبیرخانه جشنواره، آثار طنزپردازان زیر، با رعایت مسائل ایمنی، در دست داوران است تا برگزیدگان نهایی را از میان آنها انتخاب کنند. برای اطلاع از ترکیب داوران، کاری نمی‌توانید بکنید چون این ترکیب تا پایان جشنواره و اعلام نتایج اعلام نخواهد شد!

لازم به ذکر است، اعلام این اسامی، به معنای برنده بودن یا دعوت شدن صاحبان این آثار به جشنواره نیست و صرفا جهت اطلاع صاحبان آثار صورت می‌گیرد.

 

اسامی راه‌یافتگان به پنجمین جشنواره طنز مکتوب، به تفکیک رشته:

 

داستان کوتاه‌:

حسن احمدی‌فرد

فرهاد ناجی

راشد انصاری

افشین امیری ججین

یاسین پورعزیزی

محمد یوسفی

مهدی فرج‌اللهی

مهدی ارسنجانی (شمباس)

مصطفی عزیزی

نرگس خرقانی

فرزانه مصیبی

امید مهدی‌نژاد

اعظم شاهمرادی

آرزو مهبودی

اکبر نیتی

محمدرضا محمدی

سعید سلیمان‌پور

سیدعمادالدین قرشی

محمدتقی حسن‌زاده توکلی

ناهید نوری

فرحناز علیزاده

علیرضا غلامی شیلسر

ناهید گیگا

احمد نوری دلوتی

محمد اسماعیل حاجی‌علیان

 

نثر:

مهرداد صدقی

فرحناز یوسفی

شیما سیّدی

هادی دینوری

سمانه فیاضی

فرزانه مصیبی

اکبر نیتی

محمدرضا محمدی

سیدعمادالدین قرشی

مهدی زارع

مهدی محمودی

محسن حدادی

سعید فتاحی

 

شعر:

سعیده موسوی زاده

زهرا کریمی راد

محمدرضا دیمو

زهرا درّی

داریوش جاویدتاش

معصومه پاکروان

سیدجواد حیدری

راشد انصاری

محمد نظری ندوشن

محمد جاوید

علی سلیمانی

سیدمهدی طیّار

مصطفی مشایخی

علیرضا صائب

عباسعلی ذوالفقاری

علی باباجانی

جعفر رسول زاده

نجمه شیخ

الهام مزارعی

محمدیزدانی جندقی

محمدرضا مختارنژاد

حسن سیدرئیسی

علی‌اصغر کمالدار (غمین)

مهدی فرج‌اللهی

مهدی دهقانی

آرش شفاعی

فرهاد کوه‌پیما

سمانه فیاضی

جواد جهان آرائی

امید مهدی‌نژاد

عنایت‌الله احمدی

یاشار صلاحی

 فاضل ترکمن

مجید رحمانی صانع

امیر اسماعیل امیرلو

خسرو قربانی

مجید موسوی

محمود سلطانی (آذین)

مهدی محمودی

بی‌تا ناتوان

سارا باختر

مهدی کرمی

ناهید نوری

علی سالاریان

دادیار حامدی

مجتبی احمدی

حسین سلطانی مقدم

حسین مقدسی‌نیا

عباس احمدی

جمشید مقدم (حامی)

احمد نوری دلوئی

سعید سلیمان‌پور

فرشته خدابنده

 

فیلمنامه:

مهدی فتحی

سعید یارندی

فرهاد ناجی

عزیزالله محمدپور

نرگس خرقانی

ارژنگ حاتمی

آزاد قدرتی

رضا امیرصالحی

رضا احسان پور

محمد یوسفی

ابوالفضل رودگر

علیرضا لبش

سعید سلیمان‌پور

مهدی فرج الهی

عباس صادقی زرینی

تهمینه جانه

امیرحسین تاج‌بخش

سعید ثقه‌ای

حسین بختیاری

محمدعلی هاشم‌پور

کبرا بابایی

میرحسین ظریف

مهدی کرمی

زهرا علیخانی

آرزو مهبودی

 

مقاله:

محمدرضا مختارنژاد

ابوالفضل حرّی

محمدتقی حسن‌زاده توکلی

علی خوشه چرخ آرانی

سیدعمادالدین قرشی

مجتبی احمدی

فاطمه تسلیم جهرمی

فرزین پورمحبّی

 

لازم به ذکر است در رشته شعر و نثر محلی آن‌طور که از شواهد امر برمی‌آید، تعداد راه‌یافتگان اندک و نزدیک به تعداد برگزیدگان نهایی بوده و لذا به دلایل امنیتی در حال حاضر اعلام نمی‌گردد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 17:39  توسط فرزانه مصیبی  | 

 

 

 

 

گفت‌وگو با استاد ابوالفضل زرويي نصرآباد، شاعر

نويسنده، طنزپرداز .

 

(فرزانه مصيّبي- چاپ شده در ویژه نامه نوروزی مجله جوانان)

 

 

* براي ما اصولاً هيچ خط قرمزي وجود ندارد. نه براي ما، نه براي هيچ‌كس در دنيا

 

* اگر دولتمردان ما فقط بوستان سعدي را يك بار از اول تا آخر مي‌خواندند، خيلي رفتارها و منش‌هاي سياسي‌شان عوض مي‌شد

 

در 15 ارديبهشت 1348 دو حادثه بسيار مهم در تهران رخ داد. يكي اينكه زلزله‌اي به وقوع نپيوست و دوم آنكه «ابوالفضل زرويي نصرآباد» پا به حيات تهران گذاشت. ايشان براي جوان شدن و كسب علم آنقدر عجله داشت كه خیلی زود فوق‌ليسانس ادبيات فارسي را كه امروزي‌ها به آن كارشناسي ارشد مي‌گويند، از آن خود كرده است. سال 1368 را دوستداران طنز، عام‌الطنز گفته‌اند؛ چرا كه شروع كار طنزي آقای زرویی مي‌باشد. اما اين استاد عزيز، كار طنز را به‌طور حرفه‌اي، يك سال بعد، يعني سال 1369 و مقارن شدن با آغاز كار هفته‌نامه گل‌آقا، ورق و رقم زد. در آن زمان معاون سردبير هفته‌نامه گل‌آقا بود. به فاصله هشت، نه ماه بعد، پس از انتشار هفته‌نامه، حكم سردبيري ماهنامه گل‌آقا به ايشان داده شد. آن هم زماني كه هنوز ماهنامه منتشر نشده بود.

سال 70 كه خودنمايي كرد و ماهنامة گل‌آقا خودي نشان داد و اولين شماره‌اش به سردبیری آقای زرویی منتشر شد. يك سال سردبيري آن را عهده‌دار بود و به دلايل نامعلوم ارتباطش با گل‌آقا قطع شد. بعد به روزنامه همشهري رفت، حدود يك سال مشغول به كار بود اما مجدد به نشريه گل‌آقا برگشت. سروكله سال 73 كه پيدا شد، مسؤوليت سالنامه و بخش كتاب گل‌آقا را به عهده گرفت كه تا سال 76 اين همياري و همكاري ادامه داشت. بين سالهاي 74 تا 76 خدمت سربازي را هم گذراند. قبل از آن يعني سال 72، ازدواج كرد و صاحب يك پسر كاكل‌زري به نام حسام‌الدين شد. (در طي سالهاي 72 تا 76، استاد بزرگوار ما چند كار را با هم انجام داده است. مسؤوليت سالنامه و بخش كتاب گل‌آقا، خدمت سربازي، ازدواج، و... اضافه بر اينها، حضرت ايشان، با خيلي از نشريات و برنامه‌هاي سيمايي [تلويزيوني] هم همكاري داشته است) نقل است كه در سال 77 شايد هم 78 در بخش پژوهشی طنز حوزه هنري مشغول به کار شده است. وارد کار اجرایی که شد،اولين جشنوارة طنز دانشجويان سراسر كشور را در سال 1379 برگزار كرد و سال بعد هم، نخستين شب شعر طنز ايران را با نام «در حلقه رندان» رقم زد. يعني درست 7 مرداد1380. از دل همين در حلقه رندان، به خاطر استقبال بيش از حد برای علاقه مندان به نثر طنز«شب خلوت» توسط ایشان، برگزار شد. در سال 1382 نخستين جشنواره بين‌المللي طنز برگزار شد كه دبير و طراح جشنواره هم ايشان بود؛ كه چه خبر بود و نبود، نگو و نپرس. 15 كشور از سراسر دنيا شركت كردند و جشنواره طنز چنان مثل توپ صدا كرد كه صدايش هنوز هم، در اقصي نقاط كشور، در جلسات طنزي كه بعد از آن پايه‌ريزي شد، شنيده مي‌شود. جناب استاد ابوالفضل زرويي ـ سپس ـ از حوزه هنري خداحافظي كرد و هم‌اكنون به فرموده خودشان، كارمند بيت خودهستند.

در مورد آثار و قلم تواناي ايشان ما كه باشيم كه نظر بدهيم. پس بهتر است نظر آقاسيدعلي موسوي گرمارودي را كه طنزشناس خبره‌اي است و پژوهش‌هاي فراواني در اين حوزه انجام داده بخوانيم.

«بي‌هيچ تعارف، امروز زرويي نصرآباد، از خوش قريحه‌ترين طنزنويسان ايران است.» اما قبل از اينكه مصاحبه را شروع كنيم، از آنجايي كه ما فرصت‌طلب هستيم، دم را غنيمت مي‌شماريم و به احترام ويژه‌نامه نوروزي چند بيت نوروزي از ايشان را پايان بخش اين مقدمه مي‌كنيم :

جاودان بخت و نيكنامي‌تان

سال نو، سال شادكامي‌تان

زندگي‌تان قرين شهد و گلاب

دل‌تان شاد و چشم‌تان شاداب

يارتان ايزد تبارك باد

عيد نوروزتان مبارك باد

 

* جناب استاد، چي شد طنزپرداز شديد. در چه سالي و چه جوري شروع كرديد.

ـ هيچ كس نمي‌تواند براي طنزپرداز شدن يك نقطة آغاز پيدا كند. من فكر مي‌كنم اولين بارهايي كه مثلاً يك گونه‌اي از متن‌هاي بانمك را شنيدم و خوشم آمد، زماني بود كه در دورة راهنمايي درس مي‌خواندم. باب شده بود كه مثلاً مي‌گفتند، معلم جغرافي خونه‌ش كجاست؟ ـ كوچة جلگه. خيابان فلات و پلاك.... من خوشم مي‌آمد. بسته به موضوعي كه معلمي تدريس مي‌كرد، اين جمله‌ها را مي‌گفتند. شروع كردم به نوشتن اين طور مطالب. هميشه نيمي از دفترهايم پر از اين‌طور مطالب بود. اين پايه‌هاي آن كارهايي بود كه آن زمان نمي‌دانستم، طنز است يا شوخي. فكاهه‌هاي كم‌رنگي بود، يا شوخي‌هايي كه به فراخور آن وضعيت و حالي كه آن موقع داشتم، كارهاي پخته‌اي نبود. بعد شروع به نوشتن شعر كردم. اينكه مي‌گويم نوشتن، يعني واقعاً سرودن نبود. مثلاً، از وزن «شاهنامه» خوشم آمده بود، شروع كردم به نوشتن «شاگردنامه» در همان سال‌هاي راهنمايي مي‌نوشتم. فكر مي‌كردم، مثلاً اول مهرماه است و معلم‌ها و ناظم و مدير در مدرسه هستند. خبردار مي‌شوند كه لشكر شاگرد، قرار است هجوم بياورند، كه لشكر خونخواري است و مي‌خواهد مدرسه را فتح كند. معلم‌ها هم سنگر مي‌بستند تا مدرسه را حفظ كنند. در دورة دبيرستان وضعيت تغيير كرد. چون دورة دبيرستان بدترين فشار روحي، رو دوش بچه‌هاي هم‌دوره‌اي من بود. به خاطر اينكه هيچ كلاسي از مدرسة ما نبود كه دو سه نفر شهيد نداشته باشد.

در دورة دانشگاه طبيعتاً يك مقدار بازسازي روحيه صورت گرفت. دلخوشي‌ام اين بود، يك عده هستند كه نوشته‌هايم را مي‌فهمند. اگر دانشجويان هم متوجه نمي‌شدند، استادها ظرايف طنز را مي‌فهميدند.

از همان زمان شروع كردم به نوشتن يك سري كارها. مثلاً نقيضه يا پارودي بر سفرنامة ناصرخسرو نوشته بودم. تعريف كرده بودم اگر ناصرخسرو سر از قبر بردارد و بخواهد بيايد تهران را ببيند، در موردش چه مي‌گويد و...

بعد از آن براي تاريخ بيهقي، پارودي يا نقيضه ساختم. در آن زمان سواي شعرهاي عاشقانه كه باب طبع حس و حال آن روز من بود، گاهي اوقات شعرهاي طنزآميز هم مي‌نوشتم.

 

* اولين مطلب طنز شما كجا چاپ شد؟

ـ همان زمان، يعني دورة دانشگاه بود كه دوستي به نام آقاي سيامك ظريفي گفت، بياييد مطالبمان را ببريم مجلة خورجين؛ كه وابسته بود به مجلة كشاورز. گفت، آنجا كار طنز چاپ مي‌كنند. من يك سري شعر نوشته بودم، «ما كه در صف از فشار همدگر زاييده‌ايم» و كارهاي ديگر را برديم و چاپ شد. سردبير مجله، آقاي مرتضي فرجيان، كلي تشويق و ترغيب كردند و گفتند، مرتب كار ببريم.

 

* بعد از چاپ اولين مطلب‌تان چه حسي داشتيد؟

ـ وقتي كارم در خورجين چاپ شد، آرزو مي‌كردم كاش، آنقدر پول داشته باشم كه بروم همة مجلات خورجين را بخرم و به همه بدهم. وقتي هم براي برنامة راديويي كه آقاي ساعد باقري كارشناس آن بود مي‌نوشتم، از شنيدن اسم يا بيتي از شعرم در راديو خيلي خوشحال مي‌شدم.

 

* در مورد منظومة عاشقانه‌اي كه در كودكي نوشته بوديد، بگوييد.

ـ يادم مي‌آيد زماني مجموعه‌اي را شروع كردم كه خيلي تحت تأثير منظومه‌هاي عاشقانه بودم. از نظامي و جامي و اينها تقليد مي‌كردم. اصل كتاب را نديده بودم. ولي از تعريف‌هايي كه شنيده بودم، مي‌دانستم مثلاً، اول بايد با مدح پروردگار و حضرت رسول(ص) و ائمه شروع كنم. بعد به چگونگي خلقت عالم برسم. چيزي كه من نوشته بودم، قصة يك شاهزادة ايراني بود، كه عاشق يك دختر چيني مي‌شود. سه، چهار هزار بيت نوشته بودم. يك روز آن را براي پسري همسن و سال خودم در باغي در همان احمدآباد مستوفي خواندم. در گرماي تابستان چند ساعت طول كشيد. دهانم كف كرده بود. دست آخر دوستم برگشت و گفت: خوب كه چي؟ گفتم: يعني چي؟ خوب شعر است ديگر. مثل شعر شاعرهاي ديگر، نظامي و... گفت: خوب آنها قبل از تو نوشته بودند ديگر. تو چرا نوشتي؟ هرچه برايش توضيح دادم كه اين عشق بين‌المللي است. شاهزاده ايراني است، ولي دختر چيني. فايده نداشت. او گفت: فرقي نمي‌كند. كه چي؟

و آن «كه چي؟» هنوز كه هنوز است، بزرگترين سؤال زندگي من است. هنوز هم هيچ وقت نيست كه قلم به دست بگيرم، ولي قبل از نوشتن «كه چي؟» را از خودم نپرسم.

 

* ايدة تذكرة‌المقامات چه‌طور به ذهنتان آمد؟ كجا چاپ مي‌شد؟

ـ در گل‌آقا چاپ مي‌شد. ايده‌اش اين بود كه من در دورة دانشگاه بودم كه، روزي يك وانت كتاب، يكي از دوستان براي كتابخانه دانشگاه هديه آورد. گفتند، بياييد كتاب‌ها را منتقل كنيد به كتابخانه. من هم چون كتاب بود و دوست داشتم، با ذوق و شوق رفتم. همان زماني كه داشتيم كتاب‌ها را مي‌آورديم، يكي از كتابها را كه، تذكرةالاولياء عطار نيشابوري، بود باز كردم. شروع به خواندن يكي از كارهاش كردم. كلاً شايد پنج ـ ده دقيقه بيشتر طول نكشيد. اولي را خواندم، و دومي را نگاه كردم. متوجه شدم همه با يك اسلوب خاص شروع مي‌شوند. اين قالب در 10ـ5 دقيقه در ذهن من ماند و گذشت. بافاصلة يك هفته، ده روز، به ذهنم رسيد كه چه‌قدر جالب مي‌شود، اگر كسي مثلاً وزير كار يا شهردار را با زبان عطار معرفي كند. خود اين تناقض، در بي‌تناسبي آدم‌هاي امروز و آدم‌هاي قديم جالب بود. از ارديبهشت سال 70 تذكرة‌المقامات در گل‌آقا چاپ شد. روزي آقاي صابري گفت: همان‌طور كه در تذكره خواندي حتماً... گفتم: هنوز تذكره را نخواندم. متعجب بود كه پس تو چه طور مي‌نوشتي؟ من فكر مي‌كردم تو ريزريز كتاب را خوانده‌اي! تازه بعد از آن بود كه تذكرة‌الاولياء را خواندم. متوجه شدم خدا را شكر از متن اصلي دور نيفتاده‌ام.

 

* شعرهاي «اصل مطلب» هر روز در روزنامة همشهري چاپ مي‌شد، ايدة آن از كجا شروع شد؟

ـ سه يا چهار دوره با همشهري همكاري كردم. دو ماه قبل از اينكه روزنامة همشهري منتشر شود، من آنجا بودم. مستوفي را به اسم «خاطرات پروفسور حسنعلي‌خان مستوفي» براي آن روزنامه مي‌نوشتم كه يك ماه بيشتر طول نكشيد. دورة بعد به درخواست آقاي زائري كه سردبير همشهري در دوره‌اي بود، دوباره شروع به كار كردم. شش، هفت ماه بيشتر طول نكشيد. ولي حاصل اين مدت همين كتاب «اصل مطلب» بود.

در كارهايي كه مي‌نويسم بيشتر روي قالب پافشاري دارم. پيدا كردن ظرف مناسب غالباً در كار طنز خيلي مهم است. مخصوصاً كار روزانه و دائمي. در آن دوره به فكر اين بودم، ستوني باشد كه علاوه بر امرار معاش، هم به مخاطب چيزي براي عرضه داشته باشد، و هم مردمي را كه از طنز سياسي به مفهوم اخص، خسته شده بودند اغنا كند. طنزي كه فراي مسائل سياسي و زدوبندها و افشا و... باشد. طبيعتاً مردم دنبال يك حياط‌خلوت بودند. جايي براي نفس كشيدن. اين شد كه اين قالب و وزن را انتخاب كردم.

 

* «پسري مثل شهد گل شيرين

نام اين گل‌پسر: حسام‌الدين»

* در مورد حسام‌الدين بگوييد و اينكه چرا شعرهاي كتاب «اصل مطلب» را خطاب به تنها فرزندتان سروده‌ايد؟

ـ ما در ديرينة تاريخي‌مان داريم كه مثلاً، «قابوس‌بن وشمگير» پسر خود، «گيلان‌شاه» را نشانده، و راه و رسم مردم‌داري، زندگي كردن، زندگي شخصي و زندگي حكومتي را به او آموخته. فكر كردم خوب اگر نمي‌شود، رجال سياسي مملكت را به‌طور مستقيم نقد كرد و نمي‌شود مستقيم به آنها آموخت كه مردم آنقدر هم ناآشنا با موازين حكومت نيستند، مي‌شود طور ديگري عمل كرد. فكر كردم، نمي‌توانم مستقيم از كسي انتقاد بكنم، ولي مي‌توانم پسر خودم را مورد خطاب قرار بدهم و بگويم، اگر مدير شدي اين كارها را انجام نده. يا مثلاً اگر خواستي منشي بگيري، چنين منشي‌اي بگير.

«من كه مي‌گويم بگير تلويحاً

منشي پيرمرد، ترجيحاً

زشت و بدخلق و بد ادا، بهتر

ناخوش‌آواز و بدصدا، بهتر»

(اصل مطلب)

سعي كردم از شخصيت واقعي حسام‌الدين بنويسم. مثلاً وقتي نوشتم،

«وارد هفت شد حسام‌الدين

در همين روز هشت فروردين»

دقيقاً تاريخ تولد حسام‌الدين است. يا قضية اژدهاكشي. اينكه من اژدها بشوم و او مرا بكشد، كور و كبود كند. اين اتفاقاتي بود كه واقعاً در خانه مي‌افتاد يا اينكه پابه‌پاي من تا صبح بيدار مي‌ماند. اين بود كه پدر و مادرها با شعرها، همذات‌پنداري مي‌كردند.

 

* شادي و طنز چه ربطي به هم دارند؟

ـ شادي، وجه اجتناب‌ناپذير طنز است. يعني هر كس كه با يك اثر طنز مواجه مي‌شود، اولين توقعش از آفرينندة طنز اين است كه به او شادي را القا كند. منتهي شادي و نشاط يك امر دروني است. اصلاً مي‌تواند تظاهر بيروني نداشته باشد. در شعر قدما داريم كه: «خنده‌اي كرد بي‌لب و دندان»

طنز وظيفة القا اين نوع شادي را دارد. در عين حال منافاتي هم با خنده و قهقهه ندارد. اين نهايت توانمندي يك طنزپرداز است كه بتواند به شادي دروني، يك تظاهر بيروني هم بدهد.

 

* طنزپرداز چه وظيفه‌اي دارد؟

ـ طنزپرداز به فراخور وضع و حالي كه دارد، شاخك‌هاي وجودي‌اش حساس‌تر از مابقي آدمهاست. يعني مسأله‌اي كه ديگران را شايد زياد آزار ندهد، يا براي ديگران عادي باشد، ذهن طنزپرداز را درگير مي‌كند. گاهي اوقات يك مشكل آنقدر بزرگ است كه همه آن را مي‌بينند و با آن درگيرند، اما فقط طنزپرداز است كه بيشتر از همه در برخورد اول معذب مي‌شود. همه مثلاً متوجه مي‌شوند در حرف آن دولت مردي كه صحبت مي‌كند، يك غل و غشي هست، ولي طنزپرداز است كه تير خلاص را به آن موضوع مي‌زند. به شما مي‌گويد، او دارد حرف دروغي را مي‌زند.

 

* طنز ياد گرفتني است يا نياز به خمير مايه دروني دارد؟

ـ من فكر مي‌كنم كه طنز يادگرفتني است. درست است كه ذوق شخصي بسيار در آن دخيل است. يعني آدم بااستعداد ذاتاً شاخك‌هاي حسّي قوي‌تري دارد نسبت به كسي كه نيازمند پرورش اين شاخك‌ها يا تيز كردن آنهاست. اين دو گروه طبيعتاً خيلي با هم متفاوتند. ولي كسي كه فقط ذوق و استعداد دارد و سعي نمي‌كند از اين شاخك‌هاي حسي‌اش بهره‌بگيرد به مراتب ضعيف‌تر از كسي است كه اين حساسيت را ندارد؛ ولي سعي مي‌كند با تيزبيني چيزهاي ريزتر را ببيند يا حس كند. كمااينكه كار طنز برخلاف تصور عامه، كه من روي آن اصرار دارم، اصلاً كار پيش‌پاافتاده و دم‌دستي نيست. غالباً مي‌گويند چون طنز خنده‌آور است و مخاطب آن را زود مي‌فهمد، پس نوشتن آن آسان است. مثل شعرهاي سعدي كه سهل و ممتنع است، اما نوشتن آن به هيچ‌وجه ساده نيست.

رو این اساس عرض من اینست، اتفاقاَ کاری مثل طنز برخلاف تصور عام علاوه بر اینکه تخصص لازم دارد به یک فوق تخصص هم نیاز دارد. یعنی وقتی شما می خواهید داستان طنز بنویسد در وهله اول باید داستان نویس باشید، بعد به صورت فوق تخصصطنز را هم بتوانی در آن داستان اعمال کنی. یا اگر شاعر طنز سرا هستی، نیز به همین ترتیب.

 

* آدم‌هاي طنز‌پرداز آنقدر كه باعث انبساط خاطر ديگران مي‌شوند، بر خودشان هم تأثير مثبت دارند؟

ـ من فكر مي‌كنم برعكس است. يعني طنز همان اندازه كه باعث انبساط خاطر ديگران مي‌شود باعث سرخوردگي و آزار و اذيت كسي مي‌شود كه طنزپرداز است. اگر بخواهي طنز خوب بنويسي مستلزم مطالعة زياد و گزيده كار كردن است. در مملكت‌ ما كه هميشه كميت حرف مي‌زند، اين جوري كار كردن يعني خودكشي و كسي كه حرفه‌اش اين است، اتفاقاً منبسط كه نمي‌شود، هيچ، بسيار هم منقبض مي‌شود. طنزنويس بدون اينكه خود بخواهد، تأثيرات وحشتناكي از محيط مي‌گيرد. وقتي متوجه مي‌شود خبري در روزنامه دروغ است يا ادعايي پوچ است، وقتي متوجه مي‌شود كه فرد نالايقي را دارند به كاري مي‌گمارند كه شايستگي آن كار را ندارد و فرد شايسته‌تري را خانه‌نشين كردند؛ اين‌ها ذهنيت طنزپرداز را ساخته و درگير مي‌كند. طنزپرداز قبول مي‌كند خود را بچزاند تا تلخ‌ترين انتقادها را در كپسولي شيرين توليد كند كه شما مثل يك آب‌نبات آن را در دهان بگذاري.

 

* مي‌شود اخمو و بداخلاق بود و طنز نوشت؟

ـ صددرصد. غالب طنزپردازهايي كه من مي‌شناختم، بداخلاق نبودند ولي اخمي داشتند كه اين اخم ذاتيِ خودشان بود. طنزپرداز مثل زنبور عسل است. بايد تلخي بگيرد و خروجي شيرين داشته باشد.

 

* چه طور مي‌شود به قول زنده‌ياد استاد احترامي روي خط قرمز نشست و قرمز نشد؟ (اصلاً چه كساني خط‌ها را قرمز مي‌كنند. چرا خط‌ها مثلاً بنفش نيستند؟)

ـ خوب اين كه شوخي است، خط‌ها چرا بنفش نيست؟ تصور مي‌كنم كه براي ما اصولاً هيچ خط قرمزي وجود ندارد. نه براي ما، نه براي هيچ‌كس در دنيا.

تناسب بين ما، با موضوعاتي كه در پيش مي‌گيريم، مشكل اصلي ماست. ما بايد خودمان را اثبات كرده باشيم. در وفاداري، در دوستيمان نسبت به كسي كه داريم از او انتقاد مي‌كنيم. بعد شروع مي‌كنيم به انتقاد يا طنز‌پردازي كردن. آن موقع از ما پذيرفته است. چون فكر نمي‌كنند ما عداوتي داريم.

وقتي من 8 سال سابقة جنگ و جبهه داشته باشم، تمام كس و كارم را وقف انقلاب كرده باشم، خوب از نان شب واجب‌تر براي من، حفظ نظام است. حالا اگر شوخي، ولو با مهم‌ترين فرد بكنم، كسي از من خرده نمي‌گيرد؛ يا فكر نمي‌كند دارم بي‌حرمتي مي‌كنم. مي‌خواهم بگويم خط قرمز در نسبت ما، يعني آفرينندة طنز و كسي كه شنوندة طنز است، يعني مخاطب طنز، شكل مي‌گيرد.

 

* بهترين طنزپردازها از نظر شما چه كساني هستند؟

ـ خيلي‌ها هستند كه واجد آن بهترين بودنها هستند. خدا رحمت كند، مرحوم كيومرث صابري فومني را، طنزپردازي بودند كه هنوز كه هنوز است حسرت مي‌خورم چرا كارهايش آن‌طور كه بايد و شايد مورد توجه جوان‌ترها قرار نمي‌گيرد.

استادمان آقاي هوشنگ مرادي كرماني، را كه از طنزپردازان بي‌نظير معاصرند. عمران صلاحي و استاد منوچهر احترامي، خدا رحمت كند. مرحوم ابوتراب جلي در شعر طنز واقعاً بي‌رقيب بود. ايرج ميرزا كه بي‌نظير است. سيداشرف‌الدين نسيم شمال كه در بين عامه مقبوليت دارد. از طنزهاي بهار خوشم مي‌آيد. ميرزاحبيب اصفهاني كه در عرصة ترجمه غوغا كرده و بسياري طنزپردازان ديگر كه در دوره‌اي تأثيرگذار بودند.

 

* از رسم و رسوم عيد و سال نو، كدام را بيشتر از همه مي‌پسنديد؟

ـ عيدي گرفتن را خيلي دوست دارم. اينكه مردم دور هم جمع مي‌شوند و عيد ديدني را.

 

* استاد، هنوز هم بوي عيد شبيه بوي عيد كودكي و نوجواني‌تان هست يا نه؟

نه، هيچ چيزي شبيه طعم و رنگ قديميش نيست. حتي غذاهايي را كه آن موقع دوست داشتم، احساس مي‌كنم مزه‌هايشان فرق كرده. واقعاً هميشه برايم سؤال است كه آن موقع، اگر حجم خيلي كوچولويي كالباس را مي‌دادند به ما، با دو تا نان بربري مي‌خورديم، خيلي هم خوشمزه بود به ذهنمان. ولي الان حجم بيشتري را حتي خالي خالي هم مي‌خوريم، متوجه طعم و مزه‌اش نمي‌شويم. حالا نمي‌دانم واقعاً طعم و مزه‌ها رفته، يا غل و غشي در توليد كالاهاست.

 

«بلا به دور از اين دلاي عاشق

كه جمعه عاشقند و شنبه فارغ»

(كتاب در حلقه رندان را)

* چرا عشق و عاشقي جوان‌هاي امروزي اين شكلي شده است؟

ـ مي‌گويند، فرزند زمان خويشتن باش. يعني مردم خيلي مطابق حال و هواي روز، پيش مي‌روند. مثلاً پيرمردي كه يك بنز 160 قديمي داشته، هنوزم كه هنوز است مي‌گويد. نمي‌دانيد چه بنزي بود. وفاداري خاص يك دوره‌اي بود، مردماني كه منقرض شده‌اند. درگذشته طرف يك دستمال يزدي داشت. عرقش را پاك مي‌كرد. ماشينش را تميز مي‌كرد. سر و صورت بچه را پاك مي‌كرد. اين دستمال همه‌چي‌اش بود. ولي حالا شده دستمال كاغذي. الان صبح تا غروب يادت نمي‌آيد چند تا دستمال كاغذي استفاده مي‌كني.

آدم‌ها براي هم شكل دستمال كاغذي و براي گذران دقايق خاصي از وقت شناخته مي‌شوند. و اين خيلي بد است.

 

* نظرتان در مورد مجلة جوانان چيست؟

ـ فكر مي‌كنم مجلة فوق‌العاده موفقي بوده است. يك دوره‌اي خودم از طرفداران جوانان بودم. چون در آن منطقه‌اي كه بوديم به جز توليدات مؤسسه اطلاعات چيز ديگري نمي‌آمد. مجله به خصوص بين جواناني كه در شهرهاي مختلف ايران هستند، محبوبيت زيادي دارد. بيشترين مخاطب شما در آن محدوده‌اند، كه معلوم است شديداً هم دلبسته‌اند. اين از آثاري كه مي‌فرستند و وفاداري كه نسبت به اين مجله دارند معلوم است. خيلي تعجب كردم وقتي مثلاً اسم نجف اميرعضدي، را در مجله ديدم. وقتي من بچه بودم، فكر مي‌كنم ايشان از كازرون، براي مجله مطلب مي‌فرستادند. اسم ايشان را هنوز هم در مجله مي‌بينم.

 

«عاقبت در رگم به ناچاري

شد نصيحت به جاي خون جاري»

(اصل مطلب)

* اگر بخواهيد به جوانان نصيحتي كنيد چه مي‌فرماييد؟

ـ من كه شايستة نصيحت كردن نيستم. ولي چيزي كه به همة دوستانم مي‌گويم و خواهش قلبي من است، اين است: مطالعه، مطالعه، مطالعه.

توصيه مي‌كنم، هر كس مي‌تواند بوستان سعدي را هزار بار بخواند. حافظ را هر سال يك بار بايد دوره كرد. اگر واقعاً تمام دولت‌مردان ما فقط بوستان سعدي را يك بار از اول تا آخر مي‌خواندند، خيلي رفتارها و منش‌هاي سياسي‌شان عوض مي‌شد.

جوان‌ها تا مي‌توانند فيلم‌هاي خوب، چه ايراني چه فيلم‌هاي روز دنيا، را ببينند. موسيقي خوب گوش كنند و تا مي‌توانند كتاب بخوانند.

 

برخي از آثار:

تذكرةالمقامات (سال 76)

اصل مطلب (نشر همشهري) (سال 86)

وقايع نامة طنز ايران (سال 81)

افسانه‌هاي امروزي (سال 79)

برنامة شباهنگام (شبكة 5)

برنامة مهتاب و محلة بنده‌نواز (برنامه‌هاي اجتماعي)

سريال پسرخاله‌ها (شبكة 3)

مجموعة عاقبت نقد و نسيه‌فروشي

اخيراً فيلم‌نامة مجموعة «مرد ناتمام» (نام فعلي پروژه) با همكاري آقاي ميرفتاح و آقاي كرميار.

 

عيد نوروزتان گرامي باد

سال نو، سال شادكامي باد

سال نو سال مهر و بخشايش

سال نو، سال امن و آسايش

سال نو، سال رفع سختي‌ها

سال‌نو، سال نيكبختي‌ها

سال آزادي گرفتاران

هم علاج و شفاي بيماران

سال آبادي و گل‌افشاني

سال ارزاني و فراواني

وه چه سالي كه ذات بنده‌نواز

كرده درهاي آسمان را باز

نوبت لطف بي‌انابت شد

هي دعا رفت و هي اجابت شد

خواهش مردمان آشفته

مي‌شود مستجاب، ناگفته

***

سال نو، باشد اي خداي مجيد

سال بي‌جنگ و سال بي‌تهديد

كسي از خون ديگري نمكد

خوني از بيني كسي نچكد

خلق گمراه را هدايت كن

به مريضان شفا عنايت كن

هر كسي خير آرزو كرده

آرزويش شود برآورده

خلق را نعمت از كرامت دِه

دل شاد و تنِ سلامت دِه

مكن از بهر رفع مايحتاج

هيچ كس را به چون خودي محتاج

گر بر اين باوري تو هم به يقين

با من از صدق دل، بگو آمين.

(كتاب اصل مطلب)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 17:41  توسط فرزانه مصیبی  | 

 

 

به نام خدا

 

تکامل یک سوء ظن

 

وقتی چشمم را باز کردم تازه فهمیدم مرده ام. نمی دانم نباید زنده می ماندم یا آن هندیجانیِ بی وجدان تر از خودم نمی خواست زنده بمانم. کار کار خودش بود. گفته بود سرم را زیر آب می کند. ولی وقتی تو دعوای مرسومِ  وسط مجلس کوبید تو سرم، فکر نمی کردم انقدر زپرتی باشم که بمیرم.

از شدت سرما در حال یخ بستن بودم. بدنم زیر خروارها خاک دفن شده بود. نمی توانستم دست و پام را تکان دهم. البته این طور فکر می کردم. چرا که پاهام یک کم تکان می خورد. البته دو پام با هم. انگار پاهام چسبیده بود به هم.

همیشه فکر می کردم از تاریکی بیشتر از همه چیز وحشت دارم. اما از اینکه نمی توانستم تکان بخورم، بیشتر وحشت کرده بودم.

خنده دار است؛ ولی آن لحظه دلم می خواست دمر بخوابم، یاروی یک دنده. یا دستم را بگذارم زیر سرم. حتی انگشت بکنم تو دماغم.

بالای ابروی راستم دقیقاً جایی که چند سال پیش بر اثر شکستگی بخیه خورده بود، بدجوری می خارید. عجیب خارشی بود. تمام آرزوم خاراندن بالای ابرویم بود. به زور سرم را بالا آوردم که پیشانی ام را بمالم به تخته سنگی که می دانستم رو سرم است. ولی همین که سرم را از جا کندم"تِقی" خورد به یک تکه حلبی، به جای سنگ لحد. صدای برخورد جسمی با حلبی در گوشم پیچید. آن لحظه تقریباً مطمئن بودم حالاست که انکر و منکر بیایند بالای سرم، و مثل ناظم دوران دبستان با خط کشٍ بلندِ سیاه بکوبند کف دستم، که چرا عاملان دعوا و کتک کاری زنگ تفریح، تو حیاط، را لو نمی دهم.

از اولش هم آدم با وجدانی بودم.

خلاصه که وحشت همه وجودم را گرفت. حس می کردم تمام کفنم کم کم دارد خیس می شود. کار کار جمال هندیجانی بود، که می خواست این طور آبروی مرا ببرد و مرا به افتضاح بکشد. وای که اگر همکارهای عوضی تر از خودم این جا بودند و کفن خیس مرا می دیدند، آبرویی برای جد اندر جدم نمی ماند. همه ی افتخارم این بود که می گفتم، نوه ی نوه ی نوه ی ملک میرزای جنیدی هستم که با لقب "خان ملک میرزای جنیدیِ دیوان دره ای" راهی مجلس شد. از همان جا هم از روی آخرین صندلی مجلس راهی قبرستان.

عجب بخت و اقبالی. مثل اینکه همه ی سرنوشت من گره خورده بود به سرنوشتِ به ظاهر خوب جد بزرگوارم، که دست بر قضا هم نام بنده بود.

وای خدای من اگر مرا از این قبر تنگ و تاریک و سرد نجات می دادی و کاری می کردی که بیایم بیرون، یکی یکی همه ی افتضاح کاری های همکاران گرامی ام را لو می دادم. اول از همه هم آن جمال هندیجانی را، که نمی دانم چه جور راُی همه را خرید و شد ریئس مجلس؛ تا از آن بالا چپ چپ به من نگاه کند و پوزخند بزند. آخ که خنده های موذیانه اش خونم را به جوش می آورد. دلم می خواست تکه تکه اش کنم. وجودش را نابود کنم.

ای خدا اگر نجاتم بدهی دِینم را به مردم اَدا می کنم. نمی گذارم همکارانم جان سالم به در ببرند. آخر قربان بزرگی و حکمتت بروم، لیاقت من این نبود که با یک ضربه ناکار شوم؛ تا جمال هندیجانی راحت قد علم کند، و دیگر مخالفی نداشته باشد. هی برای خودش لایحه تصویب کند، طرح بدهد و طرح رد کند. البته اگر بتواند رضایت خانواده ام را بگیرد و قصاص نشود، که آن هم از محالات است.

خودت بهتر می دانی که فقط من جلودارش بودم. آخ، که اگر از این گور سرد مرابیرون بیاوری، کاری می کنم که همان بالا، از ترس به خود بشاشد. به همه می گویم که زمین های اتوبان تهران- قم را از چنگ عشایرهای قدیمِ آن منطقه بیرون آورد. سند اصل و قدیمی آنها را باطل کرد و گفت، این زمین ها متعلق به سازمان منابع طبیعی است. عشایرهای ساده ی قدیمی، و اسکان یافته های ساده تر کنونی هم که نرفتند ته و توی قضیه را دربیاورند. خلاصه این که گفت، بروید دنبال کارتان. یواشی رو به من خندید و گفت، بروید غاز بچرانید. خوب قبول، من هم خنده ای کردم وگفتم، غاز نه، هندیجانیِ عزیز. بروید بز بچرانید. من هم آدمیزادم دیگر. خبط کردم. راه توبه که باز است. خودت گفتی. خدائیش مگر جز یک پمپ بنزین فکسنی چیز دیگری هم از آن هزاران هکتار زمین، به منِ بدبخت رسید. هرکه نداند تو که می دانی، حتی مالیات پمپ بنزین را هم نبخشیدند. ده درصد مالیات سالانه را از بنده می گرفتند.

قربان حکمتت بروم؛ قسم می خورم اگر نجاتم دهی و یخ نزنم، عین نود درصد مالیات را هم می دهم به مردمِ فقیر بیچاره.

اگر یک فرصت دیگر به من بدهی، می روم همان بالا، وقتی هندیجانی دارد پشت میکروفن برای یاد و یادمان من نطق می کند، خِرخِرِه اش را می جوم. می گویم که سر تصویب لایحه ی شیر مدارس چه لفت و لیسی کرد. وقتی هم من حقم را خواستم، راست راست نگاهم کرد و گفت، انقدری نبود. سهم شما هم انقدری نمی شد. راستش وقتی حق فقیر بیچاره ها را برای حلالیت دادیم؛ انقدری ته ش نماند که به چشم بیاید. سرش را نزدیک گوشم گرفت و گفت، در شاٌن شما نبود. جیب شما انقدر دیده که، این مقدار به چشمش نیاید. مرتیکه ی پُررو مرا گول زد. هندوانه زد زیر بغلم. بله دیگر من هم بادی به غبغب انداختم و گفتم، اشکالی ندارد. فکر کردم همین که می دانست من می دانم برایش کافی است.

ولی هیچ کارت بی حکمت نیست. اگر بمیرم هم بد نمی شود. هندیجانی قاتل می شود و من محبوب دلها.

اما نه. به بزرگیت قسم، اگر یک کفن دزد بفرستی تا مثل مرحوم طبرسی، نجات پیدا کنم؛ سفره ی نذری پهن می کنم تا هندیجانی که هیچ، جدِ هندیجانی هم انگشت به دهن بماند.

اصلاً می روم امامزاده را قُرُق می کنم. همان جا سفره پهن می کنم. اگر هندیجانی پنج نوع غذا چید، وزیر و وکیل دعوت کرد؛ من صد و پنج نوع غذا می چینم، و وزیر و وکیل کشورهای اجنبی را دعوت می کنم، تا ببینند توی کشور ما چه خوان نعمتی به راه است و چه برکتی به سفره ما دادی. دیدن و خوردن نعمت توست که ایمان را قوی می کند. چه بسا که آنها هم خدا ترس شدند.

دیگر طاقت ندارم. بدجوری خوابم گرفته. کرخت کرخت شدم. یا بکش و راحتم کن، یا نجاتم بده. اصلاٌ هر کاری تو بگویی می کنم. استعفا می کنم. می روم درویش می شوم. راضیم به رضای تو. ولی نه، بمیرم انگار بهتر است. هندیجانی می شود قاتل. این بار نمی تواند قِسِر در برود. فیلم دعواهایمان همه موجود است. من که کم آدمی نبودم. قصاصش می کنند.

بعد از این همه راز و نیاز خالصانه نمی دانم چه اتفاقی افتاد. چیزی به یاد نمی آورم. تا جایی که حس گرم و نرم و لطیفی داشتم. چشم هام را که باز کردم، تقریباٌ مطمئن بودم وسط بهشتم. نور شدیدی چشم هام را زد. همه جا را یک دست سفید و شفاف می دیدم. همین موقع صدای فرشته ی مهربانی، که بعد فهمیدم همسرم بوده، مرا به خود آورد. فریاد زد، زنده شد. زنده شد. پرستار گفت، البته این را هم بعداً فهمیدم که صدای پرستاربوده. چون هنوز فکر می کردم تو بهشتم و با حوریان بهشتی هم صحبت.

همین موقع کم کم چشم هام باز شد، و زشتی های صورت همه شان را دیدم. پرستار گفت، خانم آرام باشید. زنده بودند. خدا را شکر کنید که تامارامی، در سردخانه گرمای بدنشان را حس کرد. همچنین بعداً فهمیدم، تامارامی مسئول سردخانه بوده؛ که به فریادم رسیده. از صدای دست و پا زدنم آمده بود سراغم. احتمالاً تامارامی هم از نوچه های دم و دستگاه هندیجانی بود؛ که مرا نجات داد تا اربابش قاتل نشود. با این کار آبرو و حیثیت هندیجانی را خرید.

حالم که جا آمد متوجه دست گل بزرگی شدم. نصف اتاق را گرفته بود. همسر بنده توضیح داد که جناب هندیجانی جهت عذرخواهی بارها آمدند و مرا زنده نیافتند. دسته گلی فرستاده اند، با کارتی همراهش. گفتند برای دیدار و عیادت باز هم خواهند آمد.

فکر کردم حتماً می خواهد یک جوری از دلم دربیاورد و بابت کاری که کرده واقعاً عذرخواهی کند. تصمیم داشتم حتماً از او شکایت کنم. بگویم، قصد کشتن مرا داشته، و با دسیسه ای از پیش اندیشیده شده، به من حمله کرده. اما کارت را که همسرم داد دستم، از تصمیم شکایت که منصرف شدم هیچ، این بارتختخوابم را خیس کردم. نوشته بود:

"یاد جنیدیِ بزرگ به خیر"

آخر همان زمان هایی که جدم از دنیا رفت، چو افتاده بوده که خان ملک میرزای جنیدیِ دیوان دره ای، زنده به گور شده. هر شب به خواب یکی می آمده و می گفته، "گرسنه ام، تشنه ام، کفنم کهنه شده. به دادم برسید." حتی متولی امامزاده می گفته، صداهای کمک کمک می شنود. اما هیچ کس جراٌت نکرده بوده نبش قبر کند، و ببیند جد بزرگ چه مرگش است.

"گرسنه ام، تشنه ام، کفنم کهنه شده. به دادم برسید."

 

 

فرزانه مصیبی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 17:22  توسط فرزانه مصیبی  | 

ازدرد دلهای یک گربه ی وحشی

(از خانواده ی گربه سانان)

 

"توجه داشته باشید، که این نوشته بالای درختی در آفریقای جنوبی کشف و سپس ضبط شد.

شایان ذکر است، ترجمه ی این متن توسط یک گربه ی وحشیِ کاملاً سر سپرده انجام شده است. "

امیدوارم این بیانیه به دست اهلش برسد.

راستش از اولش وحشی نبودیم. اصلاً آن زمان ها اهلی ی وجود نداشت که ما را از آنها تمییز دهند و به مان انگ وحشی بودن بچسبانند.

به قول امروزی ها لیبل وحشی چسباندن به ما از روزی شروع شد که یک عده از حیوان ها کیسه شان را از ما جدا کردند و رفتند زیر بیدق آدم ها. این حیوان های خودفروش و خودباخته با مسامحه گری و سازشکاری آبروی هر چی حیوان بود، را بردند. جمع شدند و گله ای رفتند سراغ آدم ها. سرشان را انداختند پایین و گفتند:

" امر امر شماست. یه علوفه ی بخور و نمیر یا استخوان های دور ریز و آتاشغالاتون رو هم که به ما بدین، ما دم نمی زنیم. فقط ما رو برده وار حفظ کنین. هر کاری هم بخواهید براتون انجام می دیم. از باربری گرفته تا شخم زدن. حتی شیر بچه هاتون رو هم می دیم. بالاتر از اون بیائید گوشت تنمون رو تیکه تیکه کنید و بخورید. نه! راضی نمی شید؟ آقا جون بیائید مغزمون رو بخورید. می خواهید چشمامون رو هم از کاسه در بیارید و بخورید. اصلاً پوست مون رو قلفتی بکنید."

و این همه حقارت و بدبختی و ذلالت در برابر چی؟ در برابر ما و امثال ما. مایی که فقط اسممان وحشی در رفته است. چرا؟ چون گوشت خواریم. فقط همین.

حالا ما یه حماقتی کردیم، دو تا نعره زدیم و به قول رفقا ضعیف ترسونی کردیم. یکی نیست بگوید:

"بابا آبتون نبود، علف تون نبود که پوشودین رفتین سراغ دشمن!"

آها! از همه بدتر همین گربه های خانگی یا آن سگ های بدبخت. کشیک کشیدن، شب زنده داری،  دویدن و تعقیب و گریز و بدبختیِ شکار کردن که با ما بود. از همه بدتر گرفتن جان آن بدبخت ها(منظور حیوان های محترم مورد شکار است) که روح ما را عمیقاً می آزارد و در موارد زیادی باعث افسردگی ذاتی بین ما باالخص جنس نر می شود، که به عهده ی ما بود. نهایتش دو تا تیکه از گوشت لذیذ شکار می خوردیم و بقیه اش که می ماند برای شما. خوب کدام احمقی گوشت تازه، آن هم از نوع آهو و غزال را وِل می کند، می رود استخوان سق می زند. آره استخوان! این یکی را دقیقاً با شما بدبخت هایی هستم که حال و روزتان از همه بدتر است. اِ..اِ.. همین دیگه حقتان است شُدید ضرب المثل آدم هایی که معلوم نیست چه مرگشان است. هر وقت بی خودی به هم می پرند راحت، با نادیده گرفتن حق شما می گویند:

"چرا عین سگ پاچه می گیری؟"

آدم های گرامی،اگر راست می گویید، بیایید یکی از این سگ های تا حدی محترم را روانکاوی کنید. آن وقت می فهمید که ریشه این عمل عصبی کجاست. بله، این بدبخت ها را شستشوی مغزی دادید و نمی دانم با هیپنوتیزم یا چه کوفتی کاری کردید که شدند ربات فرمانبر شما. هی چوب پرت می کنید و به سگ ها می گویید بروند بیاورند. راستش تا آن جا که ما آنها را می شناسیم اهل حماقت و کار بیهوده نبودند. حالا چی به سرشان آوردید خدا می داند. از این بدتر آن همه غذای باالقوه را می ریزید جلوشان،  قِر قِر راه می روند. بعد چی؟ این بدبخت های سرسپرده خودشان که جرات خوردنشان را ندارند هیچ، ما هم اگرچپ نگاهشان کنیم  می خواهند چشم مان را از کاسه در بیاورند. (منظور دقیقاً گله گوسفند و سگ گله است!)

 حالا کلاهتان را قاضی کنید ببینید چرا پاچه می گیرند؟؟؟

از همه بیشترآبروی ما را همان شمایی بردید که اسمتان شبیه اسم ماست. ای گربه های بدبخت. تو خیابان ها ول می چرخید و می روید سراغ سطل های آشغال.آقا صد رحمت به شما. آن احمق هایی را بگو که شدند عروسکِ بچه های پولدار و می روند تو فستیوال های زیبایی با تور وربان، اَدا و اطوار در می آورند تا گربه ی سال شوند.

ای هر چی خاک دایناسورِ بخورد تو فرق سرتان، که نتوانستید رو پای خودتان بایستید. آن دایناسورهای غیور تا آخرین نفس ایستادند  و مقاومت کردند. حتی به قیمت انقراض شان هم حاضر نشدند سر خم کنند. آن وقت شما... .

آقا مشکل داشتید مثل آدم می آمدید به خودمان می گفتید. می گفتید، نمی خواهیم ما را بخورید. خوب ما هم مثل آدم می گفتیم چی؟ نمی توانیم.

می خواهم بدانم حالا که رفتید شُدید جزء اموال آدم ها، آنها شما را نمی خورند. نه جان هر چی حیوان است بگویید ببینم حالا دیگر شما را نمی خورند؟ اگر ما فرصت می دادیم، فرار کنید و تو یک شهرآورد واقعی شکارتان می کردیم، آنها که فرصت فرار هم بهتان نمی دهند. من که می دانم شما از اولش این طوری نبودید. یک چیزهایی حالیتان بود. به مرور این جور مغزتان را شستشو دادند. نمی دانم وعده وعید چی چی بود که بی حرف و کلام می گویند بمیرید، می گویید چشم. می گویند بخورید، می گویید چشم. می گویند نخورید، می گویید چشم. می گویند بمیرید، می گویید چشم.

اصلن این مرغ و خروس های بدبخت از همه بدترند. من قشنگ یادم هست که چه طور پرواز می کردند و اوج می گرفتند. سر اینها هم همان بلایی آمد که سر سگها. فکر می کنید برای چی هی نوکشان را می کوبند تو خاک!؟ بال پرواز را که از آنها گرفتند، هیچ. راست راست تو چشمشان نگاه می کنند و بچه هاشان را برمی دارند، باهاش کیک تولد برای بچه های خودشان درست می کنند، صداشان هم در نمی آید. یا این خروس ها را بگو... ای بابا! یکی نیست بگوید پس غیرتتان کجا رفته. نمی دانم چی به سرشان آوردند که تیک عصبی پیدا کردند و مدام نوک می زنند به خاک.

یا این گورخرهای محترم. تا حالا شده فکر کنید از کی، از کجا و چطور، تن و بدنشان خط خطی شده؟ درسته نباید اسرار و تاکتیک های دفاعی را فاش کنم. ولی شما که غریبه نیستید. حقیقت این است، به شعورشان بر می خورد که هی آدم ها بگویند:"یارو قد خر هم نمی فهمه." یا چه می دانم:" خر پیش فلانی پورفوسوره." خوب اینجوری شد که بعضی خرها تغییر قیافه دادند، اسمشان را عوض کردند و در غالب یک استتار کامل به جنگل پناه آوردند.

البته از این دست تغییر هویت ها زیاد داریم. مثلاً گاوها که با تغییر قیافه و هویت شدند، بوفالو. تا دیگر آدم های محترم نگویند:"چرا عین گاو سرت رو انداختی پایین و اومدی تو." وغیره وغیره و غیره... .

تازگی ها خبرهای وحشتناکی از طریق حیوان نیوز به مان رسیده که البته درسته کمی سکرت است ولی برایتان می گویم:

شنیدم عقاب ها، آره درسته عقاب ها هم دارند می روند زیر بیدق آدم ها . شدند خانگی! البته نه به این راحتی ها. آن بی نواها را شکنجه هایی می کنند که دل هر چی کبابه براشون آدمه. چشم های بدبخت ها را می بندند و می اندازندشان تو یک قفس.

فکر کنید مثلاً یک روز این پسر عموی ما را، آقا شیرِ را می گویم، بیندازند تو قفس. آن وقت عدالت چه می شود؟ شیر و قفس؟ سلطان و زندان؟ خدائیش هیچ جوری جور در می آید؟

البته تو زندان وحش ها این کارها را می کنند.  چی بگویم چشم های عقابیِ عقاب ها را می بندند تا واقعیت ها را نبینند. خوب درسته دیگر، هر کسی واقعیت ها را نبیند می شود اهلی آنها. منم که منم اگر یک روز نتوانم واقعیت ها را ببینم هر چی هر کی بگوید باور می کنم.

راستی از پسر عمویم می گفتم. این آقا شیرِ فلک زده که کاش به جای اینکه از اصل بیفتد از اسب می افتاد و ضربه مغزی می شد، یک بار خبطی کرد، (حالا بماند چه خبطی) البته در اصل موضوع توفیری هم نمی کند. آقا جان شاه و گدا را که با یک چوب نمی رانند! الان هفت سالِ آزگارِ که تو حبس است. آن هم با اعمال شاقه. هر روز یک مشت بچه ی آدمیزاد راه می افتند می آیند برای این سلطان جنگل شکلک درمی آورند و جلوش پفک پرت می کنند. تا این جاش قابل اغماض است. از آن طرف آدم ها به ش حکم کردند اگر نعره بزند یا کاری کند که آدم ها بترسند مجبورش می کنند سه بار از رو داستان خرگوش دانا و شیر کودن بنویسد. آخر من می خواهم بدانم کجای دنیا همچین شکنجه های روحی، با قوانین یونسکو مونسکو هماهنگ است که تو باغ وحش، نه ببخشید تو زندان وحش اجرا می شود.

اصلاً میمون ها را بگو، که آدم ها مجبورشان می کنند ادا و اطوارهای مسخره ی آن ها را تقلید کنند. بعد وقتی یکی از آدم ها ادای یکی دیگر را در می آورد، در می آیند به ش می گویند:"چرا عین میمون اَدا در می آری؟"

آخر هیچ فکر کردید چه ضربه ی روحیِ شدیدی به این میمون ها می زنید. هیچ به ذهنتان خطور کرده که این حرکات عصبی میمون ها و پریدنشان از این درخت به آن درخت، به خطر انداختن جانشان  و این همه جیغ و فریاد، دلیلش همین ضرب المثل ناحق آدم هاست.

بگذریم که مجال اندک است و سخن بسیار. در واقع حرف نگفته زیاد است. ولی آهویی که دیشب شکار کردم، همچین لاغر ماغر بود. رو پوستش زیاد نمی شود درد دل کرد. بقیه اش باشد برای شکار بعدی.                                                                            

 

 

 

                                       

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:32  توسط فرزانه مصیبی  | 

 

 

 

سازه‌ي نو

 

در را كه باز كردم محسن از حمام سرك كشيد و داد زد׃

"چه عجب! بالاخره تشريف آورديد."

كيفم را پرت كردم رو كاناپه. تلويزيون را روشن كردم. برنامه به خانه برمي‌گرديم، غذاي آماده شده‌اي را نشان مي‌داد و طرز تهيه‌اش را شفاهي مي‌گفت. محسن دوباره داد زد:

"ببين اگه جوشه، دمش كن."

كنترل را آوردم بالا و گفتم:

"خوب بابا."

خيلي دقت كردم. ولي نفهميدم چه غذايي بود و چه جوري پخته مي‌شد. شبكه‌ي 2 راهنماي كنكور بود. شبكه 4 طبيعت را نشان مي‌داد، برنامه‌اي به نام راز آفرينش.محسن داد زد:

"حوله‌ي منو بده."

گفتم:"خودت بردار. فكركن من نيستم."

آرام ادامه دادم:

"اون‌وقت چه غلطي مي‌كردي؟"

صداش نزديك بود كه گفت:

"يه غلطي مي‌كردم ديگه."

جيغ‌زدم:"اه، نپاش ديگه. خيسم كردي."

نشست كنارم و گفت:

"عافيت باشه."

كلاه حوله را كشيد رو سرش، شروع كرد به خشك كردن موهاش و گفت:

"ببين اگه دم كشيده، يه چاي بيار واسه شوهر تميزت."

گفتم:"حموم تعجب نكرد شما رو ديد؟"

زد زير خنده وگفت:

"نه اتفاقاً سراغ شما رو مي‌گرفت."

كنترل را از دستم كشيد و گفت:

"روشن‌فكر شدي! چيه؟ شبكه‌هاي ديگه سريال نداشت؟! اي داد، ماهواره چرا خاموشه؟"

صداي گوشي‌م درآمد. پريدم. محسن گفت:

"دوباره شروع شد. مگر اين‌كه اين شادي رو نبينم. اين دختر كارو زندگي نداره؟"

نوشته بود،رسيدي؟ راحت رفتي عزيز. جواب دادم، اوهوم.

گوشي‌م را سايلنت كردم.گذاشتم تو كيفم، كيفم را گذاشتم تو كمد. چاي دم كردم ولباس عوض كردم. چاي كه آوردم محسن هنوز حوله تنش بود. پاهاي پرموش را دراز كرده بود رو كاناپه. موهاش را ريخته بود رو پيشاني و چشمهاش و كتاب مي‌خواند.

گفتم:"بزن بالا موها‌ت‌رو، تو رو خدا. عين دخترها مي‌كني خودت رو."

سرش را تكان داد و از زير موهاش چشمك زد و گفت:

"دست به كار شام نمي‌شي؟"

گفتم:"بذار خسته‌گيم در بياد، چشم. راستي‌ها، چي مي‌شه يه شب‌م تو شام درست‌كني؟ صبح تا شب تو خونه‌اي كه."

گفت:"تو خونه‌ام، ولي بيكار كه نيستم. اين همه مقاله و ترجمه و كوفت و زهرمار رو عمه‌ي جناب‌عالي مي‌نويسه؟ كه هرروز ببري تو اداره پزش رو به همكارات بدي؟"

گفتم:"پز؟!"

خوب البته، گذشته بود آن روزهايي كه پز اين چرت و پرت‌ها را مي‌دادم. آقاي صادقي مي‌گفت، البته خوب هم مي‌گفت. مي‌گفت:

"آدم بايد پز توانايي‌هاي خودش رو بده، نه ديگران‌رو."

اوايلي كه آمده‌بود ادارهِ ما اين را گفت. انقدر از دستش عصباني شدم كه تا يك ماه جواب سلام‌ش را هم نمي‌دادم. تا اين‌كه روز زن براي همه‌ي خانم‌هاي اداره، كه البته پنج‌نفر بيشتر نبوديم گل خريده بود و اول صبح گذاشته بود رو ميزهامان. از يك هفته‌ي قبلش به انواع مختلف ياد محسن مي‌آوردم كه فلان روز، روز زن است. دست آخر هم يك مقاله در مورد "زن در جوامع در حال توسعه" كه تو زوزنامه چاپ كرده‌بود، داد دستم وگفت:

"تقديم به نازنينم، مهرانه."

اين نازنينم از آن كلمه‌ها بود كه عصباني‌م مي‌كرد. بين اين‌همه كلمات محبت‌آميز گشته بود، با اسم دخترعموش ابراز محبت مي‌كرد.

بله از وقتي كه آقاي صادقي براي من دو شاخه رزسرخ گذاشته‌بود و براي بقيه يك شاخه، تنفرم به‌ش كم شد.كم كه نه، محوشد.

احساس خوبي پيدا كرده بودم. احساسي كه آرامم مي‌كرد. انگار رو ابرها بودم. يا نه، نبودم ديگر هيچ جا نبودم. سبك بودم. دقيقاً مثل وقتي كه اوايل آشنايي با محسن، او را تو دانشگاه مي‌ديدم.

آقاي صادقي جلو همه توضيح داد كه يك شاخه براي تبريك روز زن است و شاخه‌ي ديگر براي عذرخواهي.

همه مي‌دانستند كه بدجوري زده‌بود تو ذوق من. و حالا خوش‌حال بودم كه پيش همه عذرخواهي كرد. گفت كه منظوري نداشته. وجمله‌ي كليشه‌اي، هميشه پشت سر يك مرد موفق يك زن موفق هست، را هم گفت.

در آن لحظه از اين‌كه من باعث موفقيت محسن شده‌باشم، حالم به‌هم خورد. كدام موفقيت؟ اين‌كه صبح تا شب بنشيند پاي ميزش و چرت‌و‌پرت بنويسد. زنگ بزند به اين و آن نظريه ردوبدل كند. يا اين‌‌كه پنج‌شنبه‌ها شرش را كم كند و چند ساعتي برود جلسه‌اي كه انقدر به او بگويند "استاد-استاد" كه يك هفته شارژ شود. يا آن تلفن‌ها كه مي‌گويد، كاري است و سوال مي پرسند و هزار جور بهانه‌ي ديگر.

نمي‌دانم از اين همه چرا فقط همان احساس سبكي تو ذهنم ماند. آخر وقت كه آمد جلو در و گفت:

"مي‌روم سمت آزادي. اگر به مسيرتون مي‌‌خوره برسونمتون."

تشكركردم و راه افتادم. ولي چيزي تو وجودم مرا مي‌كشيد سمت ماشين‌ش. فكر مي‌كنم روحم ماند و جسمم رفت. آن لحظه به هيچ چيز فكر نكردم. ولي شب كه چشم‌هام را بستم تا بخوابم، تصوير دو شاخه رز سرخ را ديدم كه احساس بدي بهم داد. دست محسن را گرفتم به‌ش لبخند زدم، ولي خواب بود. اين احساسي بود كه تا چند وقت بعد هم داشتم.

روزي كه آقاي صادقي وقت نهار آمد اتاق ما، من كتلت داشتم. خانم مينويي قرمه‌سبزي و بقيه هم غذاهاي ديگري داشتند. آقاي صادقي موبايلش را برد جلو صورت خانم مينويي و گفت:

"ببين چه جالبه."

خانم مينويي جيغ زد:

"اه... ببرش اون‌ور."

وبا دست موبايل را پس زد و ادامه داد:

"حالم به هم خورد. اين‌ها چيه، سر غذا؟"

ما پرسيديم چي‌بود، چي‌بود؟

آقاي صادقي گوشي را گرفت جلوي صورت من. صحنه‌ي چندش آوري بود. تمساحي كه زني را مي‌خورد. من خنديدم و گفتم:

"واي! چه اشتهايي؟"

آقاي صادقي كتلتي گذاشت تو دهانش و گفت:

"خوش‌مزه است. احتمالا اون‌هم طعم كتلت مي‌ده."

چشمك زد و خنديد. بقيه هم خنديدند.

يك هفته از ماجراي كتلت گذشته بود كه موقع رفتن به خانه، داخل راهرو همديگر را ديديم. سر تكان داد و گفت:

"يه لحظه"

انگشتش را آورد جلو صورتم و ادامه داد:

"بيا، بيا خودت بپرس. خيلي خوش‌مزه بود.آره، خانم موْمني."

گوشي را داد دست من باسر اشاره كرد به گوشي و گفت:

"خانوممه. انقدر از كتلت شما تعريف كردم كه مشتاق شده طرز تهيه‌ش رو از خودتون بپرسه."

وقتي با همسرش صحبت مي‌كردم هم خوش‌حال بودم، هم ناراحت. فكركردم خوش‌ به حالش. چه زن خوش‌بختي است. ولي آن لحظه خوب مي‌دانستم اگر كسي دليل خوش‌بختي‌ش را بپرسد، جوابي ندارم.فكركردم كاش محسن هم مثل آقاي‌صادقي بود. يا نه كاش من جاي اين زن خوش‌بخت بودم. بعد فكركردم خيلي احمقم. خيلي پستم. براي همسرش كاملا توضيح‌دادم. همه‌چيز را نكته‌به‌نكته گفتم. گاهي هم به چشم‌هاي آقاي‌صادقي نگاه‌مي‌كردم كه برق خاصي داشت. همان شب آقاي‌صادقي زنگ‌زد و گفت، خانومش مي‌خواهد از من تشكركند. خانومش گفت:

"جاتون خاليه. مي‌دهم فردا اميد براتون بياره."

انصافا هم كتلت خوش‌مزه‌اي شده بود. اما وقتي مي‌خوردم احساس حسادت عجيبي قلبم را مي‌فشرد.

با خودم گفتم، من كه بهتر بلدبودم. چرا نبايد خودم براي آقاي صادقي كتلت درست‌مي‌كردم. چرا نبايد مستقيم دست‌پخت خودم را بخورد، كه بيايد و از شاگردم تعريف كند.

شب يراي محسن كتلت درست‌كردم. آمد سر تابه، دو سه تا كتلت داغ داغ خورد و كاغذهاش را خواند. چندبار ورق‌هاش را گذاشت پشت كمرم، من خم شدم و او غلط‌هاش را اصلاح‌كرد. يك كتلت هم برداشت و رفت تو اتاقش.

فردا صبح آقاي صادقي مسيج داد كه نمي‌تواند بيايد اداره. نوشته بود با رئيس هماهنگ‌كرده و خواسته‌بود كار پرونده‌ي آقاي مولايي را انجام بدهم. نوشته‌بود،

"مسافر كربلاست، كارش را راه بيندازيد. با سپاس فراوان از همكار فهيمم.  صادقي"

جواب‌دادم، "حتما "

ظهر مسيج داد كه، "خسته‌نباشي. از كربلايي چه خبر؟"

نوشتم، " در حال سوغات خريدن است."

جواب‌داد، "جبران‌مي‌كنم."

فرداش كه آمد اداره كلي تشكر‌كرد. خواستم بپرسم، شماره‌ي مرا از كجا آورده، ولي نپرسيدم. خوب همكار بود. چه اشكالي داشت. فكركردم حتماً از كسي گرفته تا خانومش تشكر كند ديگر.

گاه‌گداري مسيج مي‌داد، مثلاً تبريك مناسبتي، يا جوك و مطالب جالب. اوايل جواب نمي‌دادم. بعد ديدم براي همه مي‌فرستد. خوب همكاريم. چه اشكالي دارد. با خانومش هم كه دوست‌شديم و تلفني صحبت‌كرديم.

چند روز بعد صبح خيلي زود رسيدم اداره. با يك بسته آمد تو اتاق و گفت:

"سوغات كربلاست" و گذاشت رو ميز.

گفتم:"سوغات كي؟ از كجا؟"

جواب داد:"آقاي مولايي از كربلا."

پرسيدم:"كي اومد؟"

گفت:"ديروز كه شما رفتي، اومد."

داخل بسته يك كتاب بود كه علامت سوُال گنده‌اي روش بود. به نام (آيا بايد؟"يا"آيا شايد؟)

با عصبانيت رفتم تو اتاقش و گفتم:

"از كي تا حالا از كربلا كتاب سوغات ميارن؟"

و كتاب را كوبيدم رو ميزش. ارباب رجوع داشت. كتاب را آرام گذاشت داخل كشو و گفت:"توضيح مي‌دم."

عصر تا نزديك چهارراه رفته‌بودم كه گوشيم زنگ‌زد.آقاي‌صادقي گفت:

"لطفاً صبر كنيد."

هنوز هاج و واج جمله‌ش بودم كه، كنارم ترمز زد. خواهش كرد سوار شوم تا در مورد كتاب توضيح‌دهد. سوار شدم. خيلي خوب، طوري كه هيچ‌وقت محسن براي هيچ كاري قانع‌ام نكرده‌بود، توضيح دادكه آقاي مولايي پيراهن مردانه براش سوغات آورده، و چون من كار آقاي مولايي را انجام‌دادم به تلافي، خودش برام كتاب خريده. گفت، نمي‌داند چرا من از اين كار ناراحت شده‌ام. و خيلي خونسرد ادامه‌داد، حتي اگر هديه‌ي يك همكار به همكار هم باشد دليلي براي ناراحتي و آبروريزي جلوي ارباب‌رجوع وجو‌د ندارد. اين حرفهاي آخر را با تحكم و عصبانيت گفت. ولي آن لحظه اصلاً به‌م بر‌نخورد. انگار او بايد مي‌گفت و من هم بايد اطاعت مي‌كردم. صداي آرام موسيقي سحرم كرده‌بود. بوي عطرش تداوم داشت و من آرام به حرفهاش گوش مي‌دادم. كتاب را پس‌داد و با اصرار خواست مرا برساند، قبول نكردم.

به مرور نظرم را در مورد تمام فصل‌هاي كتاب با مسيج يا حضوري تو اداره پرسيد. برام جالب بود. همه‌ي نظرات مرا تاٌييد مي‌كرد و مدام مي‌گفت، شما فوق‌العاده باهوش هستيد. قدرت درك عالي‌ي داريد و بايد قدر خودتان را بدانيد و هميشه آخر حرف‌هاش مي‌گفت: "شايد زندگي همين باشد."

جمله‌اي كه هيچ‌وقت نتوانستم بفهمم چرا مدام تكرارش مي‌كند.

تعدادي كتاب به امانت داد و من خواندم و در موردشان صحبت كرديم. چند باري پنج‌شنبه‌ها قرا گذاشتيم و همديگر را ديديم. به قول آقاي صادقي تعامل فرهنگي مي‌كرديم. در مورد كتاب‌ها صحبت مي‌كرديم. حتي از زندگي و همسرانمان براي هم مي‌گفتيم.

محسن فكرمي‌كرد من با دوست جديدم شادي به جلسه‌ي ادبي مي‌روم. مي‌خنديد و مي‌گفت:"ببين چه جلسه‌اي است كه تو رو توش راه مي‌دن. نكنه تو رودربايستي من، موندن."

قبلاً بارها ازش خواسته‌بودم كه همراهش به جلسه‌ي خودش بروم، ولي مي‌گفت:

"جو خوب نيست." مي‌گفت:"تو مياي با بچه‌ها دوست مي‌شي، اقتدار منو نابود مي‌كني."

يك بار هم راست راست تو چشم‌هام نگاه‌كرد و گفت كه، خجالت مي‌كشه زنش جلو بقيه كم بياره.

اين چند وقت، چند بار ديگر با همسر آقاي‌صادقي حرف زدم. يك جورايي با هم دوست شده‌بوديم. به عناوين مختلف مثلاً عيدي مي‌شد به‌م تبريك مي‌گفت. بيشتر هم وقتي آقاي‌صادقي زنگ مي‌زد و گوشي را مي‌داد به خانومش كه از او دلخور بودم. مثلاً سر يك مسئله‌ي كاري يا غيركاري مرا ناراحت كرده‌بود. دقت خيلي زيادي داشت. حتي اگر كاري مي‌كرد كه احساس بدي پيدا مي‌كردم، متوجه‌مي‌شد. يادم مي‌آيد يك‌بار كه متني به اصطلاح ادبي نوشته‌بودم و داشتم براش مي‌خواندم، طوري نگاهم مي‌كرد و محو صورتم شده‌بود كه احساس كردم ، دارم تو باتلاق فرومي‌روم. تا كاغذ را مچاله كردم، عذرخواهي‌كرد. چند روز ناراحت‌بودم نه از نگاهش، نه، از موقعيت و شرايط بدي كه توش دست و پا مي‌زدم كلافه‌بودم. مدام مسيج مي‌داد كه،"مگر من چه‌كار كردم؟ چي گفتم؟ چرا جوابم رو نمي‌دهي؟ اگر جواب ندهي يعني نمي‌خواهي تعامل ادبي داشته باشيم. همكاري‌مون كه سر جاشه؟"

بعد خانومش زنگ‌زد و گفت:

"اميد مي‌گه شما هرروز حال و احوالم رو مي‌گيريد. خيلي ممنون. مي‌گفت مريض شديد. حالتون بده، گفتم حال‌تون رو بپرسم."  

بالاخره آشتي‌كرديم. مي‌ترسيدم. مي‌ترسيدم تو اداره كاري‌كند كه برام بد باشد. همين‌طوري هم تا از جلو در اتاق‌مان ردمي‌شد همكارهام به هم اشاره مي‌كردند. يك‌بار مينويي به شوخي گفت:

"گل سرخ‌ها رو چيكار كردي؟ حتماً خشك كردي، زدي سينه‌ي ديوار."

صورتم داغ شد مطمئنم آن‌قدر سرخ شده‌بودم كه مينويي جوابش را گرفته‌باشد. دست‌هاي عرق كرده‌م را كشيدم رو پاهام و گفتم:

"نه، زدم سينه‌ي ديوار شما. رفتي خونه يه نگاه بنداز."

ولي آقاي‌صادقي مثل من نبود كه تا مي‌ديدمش دست و پام را گم مي‌كردم. او كاملاً خونسرد و عادي رفتار مي‌كرد. رفتارش با بقيه گرم‌تر از من بود. براي همين خيلي‌ها فكر مي‌كردند، آن كدورت اوليه هنوز سرجاش است.

محسن گاهي مسيج‌هام را مي‌خواند. يك‌بار پرسيد:

"اين شادي، مجردِ."

گفتم:"آره، چه‌طور؟"

گفت:"هيچي. دوست پسر داره؟"

با اخم نگاهش كردم. گوشي‌م را داد دستم. بعد دست انداخت گردنم و گفت:

"مي‌گم اگه نداره براش پيدا كنيم تا دست از سر تو برداره. مسيج‌هاش بوداره آخه."

گاهي كه پيش آقاي‌صادقي بودم، دوست‌داشتم زمان نگذرد، ثابت بماند. احساسش را مي‌فهميدم. ولي دوست‌نداشتم به روي خودم بياورم. او مدام مي‌گفت، اين رابطه يك تعامل فرهنگي‌است.من هم تائيد مي‌كردم. مهم اين بود كه اسمش همين باشد. همان چيزي كه حتماً محسن هم دركش مي‌كرد. اين كه تو وجود ما چي مي‌گذشت، كاري‌ش نمي‌شد كرد. مهم هم نبود كه اسم اصلي‌ش چيست. مهم اين بود كه وجود دارد. ولي بعد از مدتي اوضاع خيلي بد شد. حوصله ريخت محسن را نداشتم. مدام حواسم پرت بود و حيران بودم. لحظه شماري مي‌كردم، صبح شود و بروم اداره. از اين انتظار لذت مي‌بردم ولي آرزو مي‌كردم يك جوري تمام شود و همه چيز مثل روز اول شود.

چند باري تصميم گرفتم انتقالي بگيرم. حتي درخواست هم دادم. اما رئيسم موافقت نكرد. به استعفا هم فكركردم. اما چيزي ته وجودم منصرفم مي‌كرد. تا اينكه هفته‌ي پيش احساس مريضي و ناراحتي داشتم. رفتم دكتر و فهميدم، باردارم. بهانه‌ي خوبي بود كه استعفاكنم.

محسن بارها گفته‌بود، بچه‌دار كه بشويم بهتر است ديگر سركار نروم. هميشه شاكي بود كه من كارم را از بچه و زندگي‌م بيشتر دوست‌دارم. چند روزي بود كه با خودم كلنجار مي‌رفتم، بچه را سر به نيست كنم يا موضوع را به محسن بگويم و استعفاكنم.

كتاب را از دستش گرفتم. نشستم رو زمين پشت ميز، روبروي محسن. ليوان چاي را دادم دستش و گفتم:

"چايِ تازه دمِ."

برگشت رو به من. پاهاش را گذاشت رو زمين و خنديد.

گفتم:"موهات رو بزن بالا. ديگه بايد سنگين رنگين بگردي."

سر تكان داد، يعني چرا؟

گفتم:"داري بابا مي‌شي. پدر مي‌شي، پدر."

ليوان چاي را گذاشت رو ميز. چشم‌هاش برق‌زد و گفت:

"شوخي مي‌كني. بگو جان محسن."

سرتكان دادم كه نه، شوخي نمي‌كنم. خنديد. زل زد تو چشم‌هام.

گفتم:"مي‌خوام استعفا بدم."

اخم‌كرد و گفت:"چرا؟"

گفتم:"خوب حامله‌ام. خودت گفتي بچه‌دار كه بشيم بهترِ نروم سركار."

گفت:"من؟"

و انگشت‌هاش را گذاشت رو سينه‌ي پرموش.

گفتم:"آره، خودت هميشه مي‌گفتي."

آرنجش را گذاشت رو زانوش. دهانش را پر از باد كرد و انگشت‌هاش را گرفت جلو لب‌هاش. لب بالاش را با سر انگشت چسباند به دماغش، و هواي داخل دهانش را با صدا از بين دندان‌هاش خارج‌كرد. گفت:

"من اصراري ندارم.خودت مي‌دوني، مامان آينده."

 فرزانه مصیبی    

 

                 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 21:10  توسط فرزانه مصیبی  |