سازهي نو
در را كه باز كردم محسن از حمام سرك كشيد و داد زد׃
"چه عجب! بالاخره تشريف آورديد."
كيفم را پرت كردم رو كاناپه. تلويزيون را روشن كردم. برنامه به خانه برميگرديم، غذاي آماده شدهاي را نشان ميداد و طرز تهيهاش را شفاهي ميگفت. محسن دوباره داد زد:
"ببين اگه جوشه، دمش كن."
كنترل را آوردم بالا و گفتم:
"خوب بابا."
خيلي دقت كردم. ولي نفهميدم چه غذايي بود و چه جوري پخته ميشد. شبكهي 2 راهنماي كنكور بود. شبكه 4 طبيعت را نشان ميداد، برنامهاي به نام راز آفرينش.محسن داد زد:
"حولهي منو بده."
گفتم:"خودت بردار. فكركن من نيستم."
آرام ادامه دادم:
"اونوقت چه غلطي ميكردي؟"
صداش نزديك بود كه گفت:
"يه غلطي ميكردم ديگه."
جيغزدم:"اه، نپاش ديگه. خيسم كردي."
نشست كنارم و گفت:
"عافيت باشه."
كلاه حوله را كشيد رو سرش، شروع كرد به خشك كردن موهاش و گفت:
"ببين اگه دم كشيده، يه چاي بيار واسه شوهر تميزت."
گفتم:"حموم تعجب نكرد شما رو ديد؟"
زد زير خنده وگفت:
"نه اتفاقاً سراغ شما رو ميگرفت."
كنترل را از دستم كشيد و گفت:
"روشنفكر شدي! چيه؟ شبكههاي ديگه سريال نداشت؟! اي داد، ماهواره چرا خاموشه؟"
صداي گوشيم درآمد. پريدم. محسن گفت:
"دوباره شروع شد. مگر اينكه اين شادي رو نبينم. اين دختر كارو زندگي نداره؟"
نوشته بود،رسيدي؟ راحت رفتي عزيز. جواب دادم، اوهوم.
گوشيم را سايلنت كردم.گذاشتم تو كيفم، كيفم را گذاشتم تو كمد. چاي دم كردم ولباس عوض كردم. چاي كه آوردم محسن هنوز حوله تنش بود. پاهاي پرموش را دراز كرده بود رو كاناپه. موهاش را ريخته بود رو پيشاني و چشمهاش و كتاب ميخواند.
گفتم:"بزن بالا موهاترو، تو رو خدا. عين دخترها ميكني خودت رو."
سرش را تكان داد و از زير موهاش چشمك زد و گفت:
"دست به كار شام نميشي؟"
گفتم:"بذار خستهگيم در بياد، چشم. راستيها، چي ميشه يه شبم تو شام درستكني؟ صبح تا شب تو خونهاي كه."
گفت:"تو خونهام، ولي بيكار كه نيستم. اين همه مقاله و ترجمه و كوفت و زهرمار رو عمهي جنابعالي مينويسه؟ كه هرروز ببري تو اداره پزش رو به همكارات بدي؟"
گفتم:"پز؟!"
خوب البته، گذشته بود آن روزهايي كه پز اين چرت و پرتها را ميدادم. آقاي صادقي ميگفت، البته خوب هم ميگفت. ميگفت:
"آدم بايد پز تواناييهاي خودش رو بده، نه ديگرانرو."
اوايلي كه آمدهبود ادارهِ ما اين را گفت. انقدر از دستش عصباني شدم كه تا يك ماه جواب سلامش را هم نميدادم. تا اينكه روز زن براي همهي خانمهاي اداره، كه البته پنجنفر بيشتر نبوديم گل خريده بود و اول صبح گذاشته بود رو ميزهامان. از يك هفتهي قبلش به انواع مختلف ياد محسن ميآوردم كه فلان روز، روز زن است. دست آخر هم يك مقاله در مورد "زن در جوامع در حال توسعه" كه تو زوزنامه چاپ كردهبود، داد دستم وگفت:
"تقديم به نازنينم، مهرانه."
اين نازنينم از آن كلمهها بود كه عصبانيم ميكرد. بين اينهمه كلمات محبتآميز گشته بود، با اسم دخترعموش ابراز محبت ميكرد.
بله از وقتي كه آقاي صادقي براي من دو شاخه رزسرخ گذاشتهبود و براي بقيه يك شاخه، تنفرم بهش كم شد.كم كه نه، محوشد.
احساس خوبي پيدا كرده بودم. احساسي كه آرامم ميكرد. انگار رو ابرها بودم. يا نه، نبودم ديگر هيچ جا نبودم. سبك بودم. دقيقاً مثل وقتي كه اوايل آشنايي با محسن، او را تو دانشگاه ميديدم.
آقاي صادقي جلو همه توضيح داد كه يك شاخه براي تبريك روز زن است و شاخهي ديگر براي عذرخواهي.
همه ميدانستند كه بدجوري زدهبود تو ذوق من. و حالا خوشحال بودم كه پيش همه عذرخواهي كرد. گفت كه منظوري نداشته. وجملهي كليشهاي، هميشه پشت سر يك مرد موفق يك زن موفق هست، را هم گفت.
در آن لحظه از اينكه من باعث موفقيت محسن شدهباشم، حالم بههم خورد. كدام موفقيت؟ اينكه صبح تا شب بنشيند پاي ميزش و چرتوپرت بنويسد. زنگ بزند به اين و آن نظريه ردوبدل كند. يا اينكه پنجشنبهها شرش را كم كند و چند ساعتي برود جلسهاي كه انقدر به او بگويند "استاد-استاد" كه يك هفته شارژ شود. يا آن تلفنها كه ميگويد، كاري است و سوال مي پرسند و هزار جور بهانهي ديگر.
نميدانم از اين همه چرا فقط همان احساس سبكي تو ذهنم ماند. آخر وقت كه آمد جلو در و گفت:
"ميروم سمت آزادي. اگر به مسيرتون ميخوره برسونمتون."
تشكركردم و راه افتادم. ولي چيزي تو وجودم مرا ميكشيد سمت ماشينش. فكر ميكنم روحم ماند و جسمم رفت. آن لحظه به هيچ چيز فكر نكردم. ولي شب كه چشمهام را بستم تا بخوابم، تصوير دو شاخه رز سرخ را ديدم كه احساس بدي بهم داد. دست محسن را گرفتم بهش لبخند زدم، ولي خواب بود. اين احساسي بود كه تا چند وقت بعد هم داشتم.
روزي كه آقاي صادقي وقت نهار آمد اتاق ما، من كتلت داشتم. خانم مينويي قرمهسبزي و بقيه هم غذاهاي ديگري داشتند. آقاي صادقي موبايلش را برد جلو صورت خانم مينويي و گفت:
"ببين چه جالبه."
خانم مينويي جيغ زد:
"اه... ببرش اونور."
وبا دست موبايل را پس زد و ادامه داد:
"حالم به هم خورد. اينها چيه، سر غذا؟"
ما پرسيديم چيبود، چيبود؟
آقاي صادقي گوشي را گرفت جلوي صورت من. صحنهي چندش آوري بود. تمساحي كه زني را ميخورد. من خنديدم و گفتم:
"واي! چه اشتهايي؟"
آقاي صادقي كتلتي گذاشت تو دهانش و گفت:
"خوشمزه است. احتمالا اونهم طعم كتلت ميده."
چشمك زد و خنديد. بقيه هم خنديدند.
يك هفته از ماجراي كتلت گذشته بود كه موقع رفتن به خانه، داخل راهرو همديگر را ديديم. سر تكان داد و گفت:
"يه لحظه"
انگشتش را آورد جلو صورتم و ادامه داد:
"بيا، بيا خودت بپرس. خيلي خوشمزه بود.آره، خانم موْمني."
گوشي را داد دست من باسر اشاره كرد به گوشي و گفت:
"خانوممه. انقدر از كتلت شما تعريف كردم كه مشتاق شده طرز تهيهش رو از خودتون بپرسه."
وقتي با همسرش صحبت ميكردم هم خوشحال بودم، هم ناراحت. فكركردم خوش به حالش. چه زن خوشبختي است. ولي آن لحظه خوب ميدانستم اگر كسي دليل خوشبختيش را بپرسد، جوابي ندارم.فكركردم كاش محسن هم مثل آقايصادقي بود. يا نه كاش من جاي اين زن خوشبخت بودم. بعد فكركردم خيلي احمقم. خيلي پستم. براي همسرش كاملا توضيحدادم. همهچيز را نكتهبهنكته گفتم. گاهي هم به چشمهاي آقايصادقي نگاهميكردم كه برق خاصي داشت. همان شب آقايصادقي زنگزد و گفت، خانومش ميخواهد از من تشكركند. خانومش گفت:
"جاتون خاليه. ميدهم فردا اميد براتون بياره."
انصافا هم كتلت خوشمزهاي شده بود. اما وقتي ميخوردم احساس حسادت عجيبي قلبم را ميفشرد.
با خودم گفتم، من كه بهتر بلدبودم. چرا نبايد خودم براي آقاي صادقي كتلت درستميكردم. چرا نبايد مستقيم دستپخت خودم را بخورد، كه بيايد و از شاگردم تعريف كند.
شب يراي محسن كتلت درستكردم. آمد سر تابه، دو سه تا كتلت داغ داغ خورد و كاغذهاش را خواند. چندبار ورقهاش را گذاشت پشت كمرم، من خم شدم و او غلطهاش را اصلاحكرد. يك كتلت هم برداشت و رفت تو اتاقش.
فردا صبح آقاي صادقي مسيج داد كه نميتواند بيايد اداره. نوشته بود با رئيس هماهنگكرده و خواستهبود كار پروندهي آقاي مولايي را انجام بدهم. نوشتهبود،
"مسافر كربلاست، كارش را راه بيندازيد. با سپاس فراوان از همكار فهيمم. صادقي"
جوابدادم، "حتما "
ظهر مسيج داد كه، "خستهنباشي. از كربلايي چه خبر؟"
نوشتم، " در حال سوغات خريدن است."
جوابداد، "جبرانميكنم."
فرداش كه آمد اداره كلي تشكركرد. خواستم بپرسم، شمارهي مرا از كجا آورده، ولي نپرسيدم. خوب همكار بود. چه اشكالي داشت. فكركردم حتماً از كسي گرفته تا خانومش تشكر كند ديگر.
گاهگداري مسيج ميداد، مثلاً تبريك مناسبتي، يا جوك و مطالب جالب. اوايل جواب نميدادم. بعد ديدم براي همه ميفرستد. خوب همكاريم. چه اشكالي دارد. با خانومش هم كه دوستشديم و تلفني صحبتكرديم.
چند روز بعد صبح خيلي زود رسيدم اداره. با يك بسته آمد تو اتاق و گفت:
"سوغات كربلاست" و گذاشت رو ميز.
گفتم:"سوغات كي؟ از كجا؟"
جواب داد:"آقاي مولايي از كربلا."
پرسيدم:"كي اومد؟"
گفت:"ديروز كه شما رفتي، اومد."
داخل بسته يك كتاب بود كه علامت سوُال گندهاي روش بود. به نام (آيا بايد؟"يا"آيا شايد؟)
با عصبانيت رفتم تو اتاقش و گفتم:
"از كي تا حالا از كربلا كتاب سوغات ميارن؟"
و كتاب را كوبيدم رو ميزش. ارباب رجوع داشت. كتاب را آرام گذاشت داخل كشو و گفت:"توضيح ميدم."
عصر تا نزديك چهارراه رفتهبودم كه گوشيم زنگزد.آقايصادقي گفت:
"لطفاً صبر كنيد."
هنوز هاج و واج جملهش بودم كه، كنارم ترمز زد. خواهش كرد سوار شوم تا در مورد كتاب توضيحدهد. سوار شدم. خيلي خوب، طوري كه هيچوقت محسن براي هيچ كاري قانعام نكردهبود، توضيح دادكه آقاي مولايي پيراهن مردانه براش سوغات آورده، و چون من كار آقاي مولايي را انجامدادم به تلافي، خودش برام كتاب خريده. گفت، نميداند چرا من از اين كار ناراحت شدهام. و خيلي خونسرد ادامهداد، حتي اگر هديهي يك همكار به همكار هم باشد دليلي براي ناراحتي و آبروريزي جلوي اربابرجوع وجود ندارد. اين حرفهاي آخر را با تحكم و عصبانيت گفت. ولي آن لحظه اصلاً بهم برنخورد. انگار او بايد ميگفت و من هم بايد اطاعت ميكردم. صداي آرام موسيقي سحرم كردهبود. بوي عطرش تداوم داشت و من آرام به حرفهاش گوش ميدادم. كتاب را پسداد و با اصرار خواست مرا برساند، قبول نكردم.
به مرور نظرم را در مورد تمام فصلهاي كتاب با مسيج يا حضوري تو اداره پرسيد. برام جالب بود. همهي نظرات مرا تاٌييد ميكرد و مدام ميگفت، شما فوقالعاده باهوش هستيد. قدرت درك عاليي داريد و بايد قدر خودتان را بدانيد و هميشه آخر حرفهاش ميگفت: "شايد زندگي همين باشد."
جملهاي كه هيچوقت نتوانستم بفهمم چرا مدام تكرارش ميكند.
تعدادي كتاب به امانت داد و من خواندم و در موردشان صحبت كرديم. چند باري پنجشنبهها قرا گذاشتيم و همديگر را ديديم. به قول آقاي صادقي تعامل فرهنگي ميكرديم. در مورد كتابها صحبت ميكرديم. حتي از زندگي و همسرانمان براي هم ميگفتيم.
محسن فكرميكرد من با دوست جديدم شادي به جلسهي ادبي ميروم. ميخنديد و ميگفت:"ببين چه جلسهاي است كه تو رو توش راه ميدن. نكنه تو رودربايستي من، موندن."
قبلاً بارها ازش خواستهبودم كه همراهش به جلسهي خودش بروم، ولي ميگفت:
"جو خوب نيست." ميگفت:"تو مياي با بچهها دوست ميشي، اقتدار منو نابود ميكني."
يك بار هم راست راست تو چشمهام نگاهكرد و گفت كه، خجالت ميكشه زنش جلو بقيه كم بياره.
اين چند وقت، چند بار ديگر با همسر آقايصادقي حرف زدم. يك جورايي با هم دوست شدهبوديم. به عناوين مختلف مثلاً عيدي ميشد بهم تبريك ميگفت. بيشتر هم وقتي آقايصادقي زنگ ميزد و گوشي را ميداد به خانومش كه از او دلخور بودم. مثلاً سر يك مسئلهي كاري يا غيركاري مرا ناراحت كردهبود. دقت خيلي زيادي داشت. حتي اگر كاري ميكرد كه احساس بدي پيدا ميكردم، متوجهميشد. يادم ميآيد يكبار كه متني به اصطلاح ادبي نوشتهبودم و داشتم براش ميخواندم، طوري نگاهم ميكرد و محو صورتم شدهبود كه احساس كردم ، دارم تو باتلاق فروميروم. تا كاغذ را مچاله كردم، عذرخواهيكرد. چند روز ناراحتبودم نه از نگاهش، نه، از موقعيت و شرايط بدي كه توش دست و پا ميزدم كلافهبودم. مدام مسيج ميداد كه،"مگر من چهكار كردم؟ چي گفتم؟ چرا جوابم رو نميدهي؟ اگر جواب ندهي يعني نميخواهي تعامل ادبي داشته باشيم. همكاريمون كه سر جاشه؟"
بعد خانومش زنگزد و گفت:
"اميد ميگه شما هرروز حال و احوالم رو ميگيريد. خيلي ممنون. ميگفت مريض شديد. حالتون بده، گفتم حالتون رو بپرسم."
بالاخره آشتيكرديم. ميترسيدم. ميترسيدم تو اداره كاريكند كه برام بد باشد. همينطوري هم تا از جلو در اتاقمان ردميشد همكارهام به هم اشاره ميكردند. يكبار مينويي به شوخي گفت:
"گل سرخها رو چيكار كردي؟ حتماً خشك كردي، زدي سينهي ديوار."
صورتم داغ شد مطمئنم آنقدر سرخ شدهبودم كه مينويي جوابش را گرفتهباشد. دستهاي عرق كردهم را كشيدم رو پاهام و گفتم:
"نه، زدم سينهي ديوار شما. رفتي خونه يه نگاه بنداز."
ولي آقايصادقي مثل من نبود كه تا ميديدمش دست و پام را گم ميكردم. او كاملاً خونسرد و عادي رفتار ميكرد. رفتارش با بقيه گرمتر از من بود. براي همين خيليها فكر ميكردند، آن كدورت اوليه هنوز سرجاش است.
محسن گاهي مسيجهام را ميخواند. يكبار پرسيد:
"اين شادي، مجردِ."
گفتم:"آره، چهطور؟"
گفت:"هيچي. دوست پسر داره؟"
با اخم نگاهش كردم. گوشيم را داد دستم. بعد دست انداخت گردنم و گفت:
"ميگم اگه نداره براش پيدا كنيم تا دست از سر تو برداره. مسيجهاش بوداره آخه."
گاهي كه پيش آقايصادقي بودم، دوستداشتم زمان نگذرد، ثابت بماند. احساسش را ميفهميدم. ولي دوستنداشتم به روي خودم بياورم. او مدام ميگفت، اين رابطه يك تعامل فرهنگياست.من هم تائيد ميكردم. مهم اين بود كه اسمش همين باشد. همان چيزي كه حتماً محسن هم دركش ميكرد. اين كه تو وجود ما چي ميگذشت، كاريش نميشد كرد. مهم هم نبود كه اسم اصليش چيست. مهم اين بود كه وجود دارد. ولي بعد از مدتي اوضاع خيلي بد شد. حوصله ريخت محسن را نداشتم. مدام حواسم پرت بود و حيران بودم. لحظه شماري ميكردم، صبح شود و بروم اداره. از اين انتظار لذت ميبردم ولي آرزو ميكردم يك جوري تمام شود و همه چيز مثل روز اول شود.
چند باري تصميم گرفتم انتقالي بگيرم. حتي درخواست هم دادم. اما رئيسم موافقت نكرد. به استعفا هم فكركردم. اما چيزي ته وجودم منصرفم ميكرد. تا اينكه هفتهي پيش احساس مريضي و ناراحتي داشتم. رفتم دكتر و فهميدم، باردارم. بهانهي خوبي بود كه استعفاكنم.
محسن بارها گفتهبود، بچهدار كه بشويم بهتر است ديگر سركار نروم. هميشه شاكي بود كه من كارم را از بچه و زندگيم بيشتر دوستدارم. چند روزي بود كه با خودم كلنجار ميرفتم، بچه را سر به نيست كنم يا موضوع را به محسن بگويم و استعفاكنم.
كتاب را از دستش گرفتم. نشستم رو زمين پشت ميز، روبروي محسن. ليوان چاي را دادم دستش و گفتم:
"چايِ تازه دمِ."
برگشت رو به من. پاهاش را گذاشت رو زمين و خنديد.
گفتم:"موهات رو بزن بالا. ديگه بايد سنگين رنگين بگردي."
سر تكان داد، يعني چرا؟
گفتم:"داري بابا ميشي. پدر ميشي، پدر."
ليوان چاي را گذاشت رو ميز. چشمهاش برقزد و گفت:
"شوخي ميكني. بگو جان محسن."
سرتكان دادم كه نه، شوخي نميكنم. خنديد. زل زد تو چشمهام.
گفتم:"ميخوام استعفا بدم."
اخمكرد و گفت:"چرا؟"
گفتم:"خوب حاملهام. خودت گفتي بچهدار كه بشيم بهترِ نروم سركار."
گفت:"من؟"
و انگشتهاش را گذاشت رو سينهي پرموش.
گفتم:"آره، خودت هميشه ميگفتي."
آرنجش را گذاشت رو زانوش. دهانش را پر از باد كرد و انگشتهاش را گرفت جلو لبهاش. لب بالاش را با سر انگشت چسباند به دماغش، و هواي داخل دهانش را با صدا از بين دندانهاش خارجكرد. گفت:
"من اصراري ندارم.خودت ميدوني، مامان آينده."
فرزانه مصیبی